تبليغاتX
هدیه ناب خدا

 1388/3/29 خدا نعمت و رحمت را بر ما تمام کرد و من و همسرم یک مادر و پدر خوشبخت شدیم. این وبلاگ درست 8 ماه قبل از تولد هدیه ناب خدا در اولین روز حس ناب بودنش شکل گرفت. اینجا از روزهای شیرین و دوست داشتنی بزرگ شدن پسرم می نویسم تا روزی که رادینم، مرد کوچکم انقدر بزرگ بشه که خونه مجازیشو با یه دنیا عشق بهش تقدیم کنم و نظاره گر نوشته های قشنگش بشم.


پيوندهاي روزانه
متولد امروز
نوشته هاي پيشين
آرشيو موضوعي
پيوندها




 RSS 

POWERED BY
BLOGFA.COM

از هر دری سخنی ....

 

--- جلسات دوم و سوم کلاس های پدر و کودک هم برگزار شد و ما هر سه عاشق این دوره شدیم ...

 جلسه دوم ساختن ربات با وسایل ساده بود که باباعلی شخصیت وال ای * رو قبل از رفتن به کلاس در دقیقه نود انتخاب کرد و همون موقع ابزارش رو تهیه کردیم و راهی کلاس شدیم ... نتیجه کار پدرها اون جلسه عالی بود و ما مامانها رو ذوق زده کرده بود .

متاسفانه در جلسه دوم من دوربین همراهم نبود و فقط بعد از برگشتن تونستم از شاهکار باباعلی عکس بندازم ... ( در صفحه Mardoust creativity workshop  در فیس بوک گزارش تصویری تمام کلاسهای مربی نازنین و گل کلاس هست )

و وال ای در کنار همزاد پارچه ای !

 

( نقاشی روی چوب های بستنی از همکاری رادین شکل گرفته ! )

 

--- هفته گذشته هم شبیه سازی جلسه اول کلاس رو در خونه داشتیم که پدر و پسر برای خودشون خیابون و اتوبان طراحی کردند و در فرصتی که باید به مامان مونا میدادند تا روی برنامه اش کار کنه سره خودشون رو گرم کردند ...

--- و اما جلسه ای  که نقطه عطفی برای نمایش کودکِ درونِ پدرها و حتی مادرها شد ٬ جلسه سوم کلاس بود که برنامه شامل توپ بازی و بازی با تفنگ آب پاش بود ...

و البته این عکس که با اجازه خانوم مردوست از صفحه فی س بوکشون برداشتم و اگر امضای وبلاگ ما روش هست فقط برای استفاده از اون در این صفحه است ...

در همین جلسه بعد از اینکه خانوم مردوست از پدرها خواستند تفنگهای آب پاشی که همراه داشتند پر کنند ( برای هر خانواده ۳ تفنگ ) ... یکدفعه و کلاً یخ همگی در هم شکست و صحنه بازیِ دسته جمعی خانواده هایی رو شاهد بودیم که کوچولوهاشون هاج و واج تماشا میکردند و پدر و مادرها آب بازی ! 

و انگار برای دقایقی زمان رو ثابت نگه داشتیم و فارغ از باید ها و نبایدها فقط خندیدیم  ... در این میون پسر کوچولوی ما تفنگ آب پاشی هم اندازه خودش ( نه اینکه در عکس دستش هست ) در دست گرفته بود و با چیزی شبیه آر پی جی فقط حول محور ثابتی میچرخید و آبپاشی میکرد ! و  جمعیت حول همون محور از اطرافش پراکنده میشد و این برای رادین ینی قهقهه از ته دل ...

باید بگم این دوره بسیار عالی تر از اون چیزی که تصور میکردم برگزار شد و اینجا دوست دارم از خانوم مردوست نازنین و تمام مربیان گلی که تلاش میکنند همیشه یک قدم جلوتر باشند و به فراتر از آنچه داریم فکر کنند و برای چیزی بیشتر از حد معمول و حتی حد خوب برنامه ریزی میکنند  تشکر کنم  .... مربیانی که هدف رو در آنچه قرار هست باشه میبینند نه آنچه که میتونند بهش دست پیدا کنند !


 همونطور که گفتم رادین مدتیه عاشق ماشین بازی و ماشین دیدن شده ... ساعتها و ساعتها با ماشینهاش میتونه سرگرم بشه و از این بازی خسته نشه ... البته که هر ۵ دقیقه یکبار صدام میکنه تا باهاش ماشین بازی بازی کنم و اگر مشغول پختن ناهار یا شستن ظرفها و جمع کردن لباسها و اسباب بازیهایی که هر ثانیه تو خونه منفجر میشه نباشم همراهیش میکنم وگرنه روند هر ۵ دقیقه یکبار " مونا بیا با من ماشین بازی بازی کن " تکرار میشه تااااا بتونم بیام پیشش  ...

اینجا ( خونه جدید ) پنجره ای داره که ارتفاعش زیاده و تقریبا تا کمر رادین میرسه ( از سقف ) و در آشپزخونمون قرار گرفته ... این پنجره از روز اول ( حتی قبل از اینکه رادین ببینه ) به نام رادین سند خورد و الان ۶ دانگ در اختیارشه ... چرا ؟ چون این پنجره درست به سمت خیابان اصلی قرار گرفته و هر دقیقه ( حتی نصفه شبها ) میشه از پشتش گذر ماشینها رو دید ( خونه ما طبقه دوم هست ) و این برای رادین که عاشق نگاه کردن به حرکت ماشینها و پرسیدن اسم  و مدلشونه خیلی جالب هست و جالب تر اینکه وقتی تو اتاقش یا جایی دیگه از خونه مشغول انجام کاریه صدای گذر ماشین بزرگی ( مثل کامیون یا اتوبوس ) رو بشنوه و اونموقع هست که به سرعت برق خودش رو به پشت پنجره اش می رسونه و یاااا خدا گویان محو تماشا میشه !

چند روزیست که ماجون قبول زحمت کرده و میادخونمون تا کنار رادین و همراهش باشه و من روی پروژه ای که دستم دارم تمرکز کنم ... دیروز ماجون رو صدا کرده و براش اسم ماشینهایی که کنار خیابون پارک هستند میگه : اون ال نوده ... اون دویس شیبشِ ...  اون پِ آیدِ ....


جدیداً وقتی میخواد حس خوب بهمون منتقل کنه ( معمولا هم وقتی میخواد مجوز لازم رو برای انجام کاری بگیره ) به نشانه چشمک زدن هر دو  چشمش رو یک لحظه باز و بسته میکنه و .... 

 


 کلمات و جملات با مزه ای که میگه :

چرا مُ دُ یی ؟ ( چرا میدوی ؟ )

من بلد گرفتم  ( یاد گرفتم )

 

 میگه : چرا الکساندر اون بالا ( منظورش روی سن هست ) میخونه ؟ ....

میگم : به خاطر اینکه طرفدارهاش بتونند ببینند ...  یه روزی تو هم برای یه جمعیت خیلی زیاد از طرفدارهات ساز میزنی و مثل الکساندر و خیلی بهتر از اون میشی پسرم ...

میگه : نهههههه من فَ لَ  مِ خوام  ( فقط میخوام ) برای الکساندر ساز بزنم !!!


و کلمات بانمکی که به مدل خودش بیان میکنه و برای من شیرین و دوست داشتنیه ( به مرور تا پست بعد اضافه میشه ! )

میگو اَ ف ( میکروفن ) ----   نا حَ تَ ( ناراحت ) ---- عصصانی ( عصبانی ) ----   بِ گَ شه ( بشکنه ) ------ دماس ( دستمال ) ----  او مَ شَ ( آشپزخانه )  ---- تُ م ُ خُ ( تخم مرغ ) ----  آلاش ( آشغال )

دُمکه ( دکمه ) ----  آش گوون ( آخ جون ) ---- اوبوتوس ( اتوبوس ) ---- صَن گُد عَبَد ( صندوق عقب )


 و اینکه بالاخره انتظار ما برای شروع کلاسهای موسیقی برای رادین به پایان رسید و  مجوز سنی لازم برای شرکت در کلاسها رو گرفت و  از ابتدای تابستان به امید خدا  من و رادین هنرجوی دوره اول کلاسهای ارف آموزشگاه موسیقی پارس ** خواهیم شد ...  امیدوارم قدم در راهی بگذاریم که تمام آرزوهای بزرگِ کوچولوی خونمون رو برآورده کنه ....  

 

* : WALL·E

** : دوست عزیزم آزیتا در مورد این آموزشگاه و این دوره به طور کامل در این پست نوشتند ...

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیستم اردیبهشت 1391ساعت 23:46  توسط مامانی 

پدر و کودک

امروز باباعلی تجربه شرکت در اولین دوره کلاسهای خلاقیت پدر و کودک رو داشت و در اولین جلسه از اولین دوره این کلاسها همراهمون شد ...

تجربه شیرین و دلچسبی بود و علاوه بر اینکه در برابر باباعلی حس پیشکسوتی در این کلاسها به من دست داده بود رادین هم از حضور پدرش احساس قدرت میکرد و کمی رفتارش متفاوت تر از جلسات دیگه بود ...

بچه ها همراه پدر و مادرها گل بازی و نقاشی کردند و در اتوبانی که به کمک پدر و مادرها روی کاغذ  کشیده شده بود ماشین بازی کردند ...

کتابی که این جلسه از کلاس خانوم مردوست  معرفی کردند ( البته اینبار برای مطالعه پدرها )

من این کتاب رو بارها و بارها خوندم و زیر بعضی از جملات یا حتی پاراگرافها خط کشیدم تا خوندنشون برای باباعلی راحت تر باشه ...   هر بار بعد از خوندن چند صفحه یا حتی گاهی چند سطر به شکلی وسوسه میشم که همون موقع شرایط نقاشی کشیدن یا کلا انجام کارهای هنری رو برای رادین با تمام قوا ! فراهم میکنم و خودم هم همراهش میشم ... خوندن و ایده گرفتن از این کتاب رو به تمام دوستان خوبم توصیه میکنم ...

 

 

پ . ن : چند شب پیش همراه رادین در جشن تولد یکی از دوستان نازنینمون شرکت کردیم ...

شب در راه برگشت به خونه رادین خوابش برد و فردا صبح که چشمهاش رو باز کرده با حالت توصیفی برام میگه : بذاااار دَ رِ تولد دوباره باز بشه بریم ....!!!!

 

+ نوشته شده در  دوشنبه چهارم اردیبهشت 1391ساعت 1:21  توسط مامانی 

داستان خطای نابخشودنی ( 6 )

 

http://hedye-nabe-khoda.blogfa.com/cat-2.aspx

جمعه ۷ خرداد ۱۳۸۹

نمیدونم چه ساعتی از روز بود ( فقط میدونم که صبح خیلی زود بود ) که علی و باباعباس اومدن بیمارستان و دوباره با هر ترفندی بود ( چون خارج از ساعت ملاقات فقط یک نفر میشه تو اتاق همراه مریض باشه ) اومدن پیشم و یادم میاد که به علی گفتم از شب قبل چقدر درد داشتم و سمت چپ کمرم رو گرفته بودم که علی با دست کمرم رو فشار داد و از اتاق رفت بیرون ( بعدها فهمیدم که دکتر میرمؤمن به علی گفته بود که وقتی کمر و شکمش برجسته و سفت بشه ینی دوباره شکمشم پر از مایع صفرا شده و ... )

علی با " دکتر س" تماس گرفته بود و گفته بود حتماً بیاد بیمارستان و من رو ویزیت کنه ...

نمیدونم چقدر طول کشید تا اومد بیمارستان و من رو ویزیت کرد و همراهان پریشونم رو دوباره از اتاق بیرون کرد و دِرَنِ سمت چپ شکمم رو به همون روش قبل با فریادهای من عقب و جلو برد تا ببینه چرا خروجی نداره و بعد از اتاق بیرون رفت ... ( علی میگفت همون موقع به دستیارش زنگ زده و گفته مریض پریتونیت شده بیا بیمارستان باید عمل بشه !!!!!!! )

بعد از ۱۷ روز و این همه عمل  ... اون روز تشخیص پریتونیت .....

دوباره وارد اتاق شد به من گفت باید بریم اتاق عمل و شکمت رو باز کنم و داخل شکمت رو شستشو بدم و همون موقع دکتر بیهوشی هم بالا سرم اومد و بهم گفت عملت ۱۰ دقیقه بیشتر طول نمیکشه و این تنها راهیه که الان داریم ........

از اتاق که بیرون رفت باباعباس و علی و دلارا و لیلا که خودشون رو رسونده بودند بیمارستان گفتند نه دیگه اینبار دیگه نذار شکمت رو باز کنه همین الان ترتیب انتقالت رو به یه بیمارستان دیگه میدیم و نمیذاریم بیش از این با زندگیت بازی بشه و و و  .... و همینطور صداهای اطرافیان تو گوشم بود و حرفهای "دکتر س " که میگفت تنها راه همین عمل و شستشو حفره شکم هست .... و اطمینان داد که بعد از این عمل مطمئناً و صد در صد سالم و سره حال میرم پیش پسرم .....

پیش خودم تنها فکری که میکردم این بود که تا امروز بهش اطمینان کردم و این آخرین عملش هست و اگر درست بگه و آخرین عمل باشه چی ؟

و ....

برای بار پنجم راهیه اتاق عملی شدم که به قَسَمی که دکتر بیهوشی برای من خورد قرار بود فقط ۱۰ دقیقه طول بکشه !

و باز خیره به چراغهای سقف اتاق عمل اشک ریختم و سلامتی رو از خدا خواستم و دیدن دوباره روی ماه پسرم رو ....

به هوش که اومدم تو ریکاوری نبودم و همونجا تو اتاق عمل بودم در حالی که از بالا سرم خانوم دکتری سرم رو تو دستهاش گرفته بود و به اطرافیان میگفت آنِمیه !!!! و من رو صدا میزد و من بی توان فقط آه خفیفی کشیدم و بعد دوباره بیهوش شدم ....

بار بعد در حالی به هوش اومدم که روی تخت روان در یک راهروی باریک من رو میبردن و وقتی بی رمق سؤال کردم کجا میریم آقای پرستاری که کنارم حرکت میکرد گفت امروز رو مهمون ما هستی و داریم میریم آی سی یو .............

الان که دارم مینویسم همه داستان اون بیهوشی و عمل کذایی رو میدونم که به جای ۱۰ دقیقه ۲ ساعت و نیم طول کشیده و خانواده من پشت در اتاق عمل چه ساعتهایی رو پشت سر گذاشتن و چقدر استرس کشیدن و چقدر اشک ریختن و از حالم پرس و جو کردن و دلیل طولانی شدن عمل و ...

و در نهایت به خاطر اینکه اطرافیانم من رو در حال رفتن به آی سی یو نبینند بی رحمانه از درب دیگری من رو به آی سی یو منتقل کردن و خانوادم تا چند ساعت بعد حتی نمیدونستند من کجا هستم ؟  و .... خدای من الان فقط میتونم بگم خیلی رذل و بی وجدان بودی "دکتر س" حتی بیش از هر آنچه در این دو کلمه میشه پیدا کرد ....

در طول اون عمل  "دکتر س " حدود ۳۵ سانتی متر از شکمم رو باز کرده بود ( از زیر قفسه سینه تا زیر ناف ) و از اونجائیکه وضعیت داخل شکمم به خاطر ۱۷ روز غوطه ور بودن در مایع صفرا وحشتناک بوده بعد از شستشو ۴ تا دِرَن برام گذاشته بودند ( و خدا میدونه در طول اون عمل چه کارهای دیگه ای انجام دادند) و به خاطر شدت عفونت محل برشِ شکمم رو بخیه نزده بودن و فقط با چند بست در چند ناحیه دو طرف رو به هم وصل کرده بودند .... به شدت خونریزی داشتم و به خاطر کم خونی حاصل از بی دقتی "دکتر س " در آماده کردن چند واحد خون برای چنین عملی چندین ساعت بی رمق بودم و از شدت ضعف میلرزیدم تا  ۵ واحد خون در آی سی یو دریافت کردم ... دائم بیهوش میشدم و وقتی چشمهام رو باز میکردم پرستارهایی رو میدیدم که مشغول تزریق خون یا مسکن بودند ...

یادم میاد قبل از ساعت ملاقات اول  دستیار "دکتر س " برای ویزیت اومد و برای آماده کردنم از شنیدن عمق فاجعه ای که برایم اتفاق افتاده بود شروع به سخنرانی کرد ... یادم نمیره بهم گفت تا به حال ظرف شستی ؟ وقتی ظرف میشوری ممکنه  یکیش از دستت بیافته و بشکنه درسته ؟ ... حالا هم ظرفی افتاده و شکسته !!! ( کلمه به کلمش رو به خاطر دارم و یادم نخواهد رفت که وقتی وجدان پزشکی رو کنار بذاری مریضت رو ظرف میبینی و شکسته شدنش رو قابل تعویض !!!  ) و من بی خبر از همه جا پرسیدم ینی چی ؟ چه اتفاقی برام افتاده ؟ و گفت داخل شکمت به شدت عفونت کرده و انقدر عفونت بالاست که تمام اجزای داخل شکمت مثل پنیر شده و ما حتی نتونستیم نخ بخیه رو از اونها رد کنیم ! درست مثل رد کردن نخ از داخل پنیر که فایده ای نداره و از طرف دیگرش بیرون میاد ... گفت انقدر عفونت داخل شکمت زیاد بود که ما مجبور شدیم تمام لباسهامون رو عوض کنیم !!!!! 

و تو اون روز و اون لحظات  این برای من یک معنی داشت .... و اون این بود که من فردا به خانه برنمیگردم ... همین

بار بعد که بیدار شدم "دکتر س" رو دیدم که کلافه و عصبی بالا سرم بود و علی و بابا عباس که کنار میز سرپرستار ایستاده بودند و در حال پر کردن فرم بودند ....

از " دکتر س " پرسیدم دکتر دستیارتون چی میگه ؟ ینی چی که داخل شکمم عفونت کرده ... ینی چی که شدت عفونت انقدر بالا بوده که نتونستید به جز شستشو عمل دیگه ای انجام بدید ؟ ینی چی که لباسهاتون بو گرفته ؟

آخرین جمله ای که ازش شنیدم رو هیچ وقت فراموش نمیکنم ... با همون غرور لعنتی گفت : بیخود کرده ... چرت و پرت میگه !!!!!

 

وقتی رفت  دلی ... لیلا ... مریم .... دایی مهدی .... دوستم مریم صادقی ....رو به یاد میارم که یکی یکی بالا سرم اومدن ...  و بهم گفتن دیگه تموم شد برات پذیرش از بیمارستان عرفان گرفتن و الان منتظر آمبولانس احیا دار هستند برای انتقالت .....

(و من فهمیدم که وقتی من داخل اتاق عمل بودم  علی و عمو اسد  به منزل " دکتر زارعی " مراجعه کرده بودند و ازشون درخواست پذیرش من در بیمارستان عرفان کرده بودن و ایشون که همونطور که گفتم نماد کاملی از یک انسان شریف و باوجدان هستند با وجود ریسک بالایی که براشون داشت پذیرفته بودند و به علی هشدار داده بودند که وضعیت مریضتون انقدر بد هست که باید مدتهای زیادی برای درمان وقت صرف کنید و توقع هر نتیجه ای رو داشته باشید ... و فرم درخواست پذیرش رو امضا کرده بودند ... امضایی که من تا عمر دارم مدیون وجدان پزشکی ایشون و انسانیتشون کرد و اینکه با پذیرش من در اون شرایط به من زندگی دوباره دادند و به پسرم امکان داشتن مادر ... )

علی فرم رضایت نامه انتقال من رو پر کرد در حالی که در پائین فرم نوشته بود : به خاطر عدم کفایت پزشک معالج و کادر بیمارستان مجبور به انتقال مریض شدیم !!!

اون روز من در حالی از تخت آی سی یو به تخت آمبولانس منتقل شدم که ضربان قلبم ۱۶۰ بود و تنگی نفس شدید  داشتم ( در بیمارستان عرفان مشخص شد در طول این مدت هر دو ریه ام مملو از مایع شده بوده و چون "دکتر س " حتی برای یک بار هم به اعتراض من از تنگی نفس توجه نکرده بود و درخواست انداختن عکس نکرده بود متوجه نشده بود و این میتونست منجر به ایست تنفسی من در طول عمل ۲ ساعته میشد و ایمان دارم که خدا به من شانس دوباره دیدن روی ماه پسرم رو داده بود که تونستم دوام بیارم و مقاومت کنم ....) و از درن سمت چپ شکمم به شدت ترشح صفرا داشتم و شکمم به اندازه ۳۵ سانت باز بود و و و

خدا میدونه تا آمبولانس از بیمارستان مدائن در مرکز شهر به بیمارستان عرفان در شمال غربی شهر برسه چه به خانواده من گذشته بود ...... قبل از اینکه آمبولانس برسه علی خودش رو رسونده بود و برای انتقال زودتر من به آی سی یو فرمهای پذیرش رو پر کرده بود ...

 بیمارستان عرفان برای من بوی بهشت میداد وقتی بعد از یک هفته از بیمارستان کثیف و داغون مدائن واردش شدم ... حتی با همون تخت آمبولانس ! شاید عجیب باشه که با وجود وضعیت جسمانی که داشتم حس تازگی و سرمستی بهم دست داده بود ...

ادامه دارد

پ .ن : نوشتن از این روزها کمی برام آزار دهنده شده و شاید اگر شروع نمیکردم بهتر بود ... ولی نیت کردم که بنویسم به همه دلایلی که گفتم و نوشتم و خواهم نوشت ....

پ . ن ۲ : دوست داشتم ۷ خرداد رو کامل در یک پست بنویسم ولی به دو دلیل نتونستم ... اول اینکه  انقدر این روز در زندگی من مهم و باارزشه که ترجیح دادم قانونی نذارم و بقیه اش رو در ادامه بنویسم ... و دلیل دومم دکتر زارعی  هستند که برای من نمادی از یک انسان کامل هستند و خواهند بود و دوست دارم از لحظه ای که مریضشون شدم و من رو پذیرش کردند رو در پست جداگانه ای ثبت کنم ... چون حسابشون از دیگران جداست ...

پ . ن ۳ : روزی در همین وبلاگ نوشتم که آروم آروم درد و دل هایم را مینویسم .... شاید امروز وقتش رسیده .

پ .ن ۴ : می نویسم برای رادین که شاید روزی نوشته هایم جوابی باشد برای سوالهایش  ....

پ .ن ۵ : می نویسم تا دکتری که به راحتی زندگیم را زیر و رو کرد! بداند شاید نفرینش  نکرده باشم ولی به خاطر فرشته ای که ۱ سال سختی کشید و برای مادرش که بیش از اینها عذاب کشیده  مدیونش کردم . تا عمر دارد ! و حتی بعد از آن .....

 

 پ . ن آخر : به زودی تاریخ این پست رو به ۱۰ / ۵ /۹۰ تغییر میدم تا دور از چشمم و در ادامه آرشیو بمونه !

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هفتم فروردین 1391ساعت 15:52  توسط مامانی 

برگهایی از دفتر خاطراتمون

--- مدتی بود به خاطر اسباب کشی و همزمانیش با تعطیلاتِ عید ٬ اینترنت نداشتیم ( بعد از جابجایی برای اِی دی اس ال اقدام کردیم و چون به تعطیلات عید برخورد کرد تا ۱۵ فروردین نتونستند با مخابرات هماهنگ کنند و این شد که مدتی بدون اینترنت پر سرعت بودیم و از یک نوعِ ذغالی روی گوشیه باباعلی استفاده میکردیم که فقط برای خوندن متنها کفایت میکرد ! ) *

این دلیلِ اول ننوشتن هام بود و دلیل بعدی کم حوصلگی و کمبود وقت .... به هر حال امروز و این لحظه تمام بهانه ها رو کنار گذاشتم و قصد کردم که به جای تمام ننوشتنهام بنویسم

--- اول از اسباب کشی بگم که با وجود اینکه ازش یه غوووول بی شاخ و دم برای خودمون ساخته بودیم خدا رو شکر به راحتی انجام شد و البته کمی هم جونمون دراومد !

برای اینکه رادین به خونمون و بخصوص اتاقش خیلی علاقمند بوده و هست و وسایلش رو خیلی دوست داره ( طوریکه هر جا باشیم  و هر چقدر هم بهش خوش بگذره بعد از یک ساعت شروع میکنه میگه " بریم خونمووووون " ) از چند روز قبل از جابجایی که شروع به جمع کردن وسایل کرده بودیم مضطرب شده بود و دائم بهمون میگفت "ماشینام رو جمع نکنیدا" ... "کمدمو جمع نکنیدا"  و ..... این شد که ۴ روز و ۵ شب کوچ کردیم خونه ماجون و باباعباس و ساعاتی از روز که برای جمع کردن وسایل برمیگشتیم خونه رادین رو با خودمون نمیبردیم تا این صحنه های دلخراش رو نبینه !!!  و البته که صبح و ظهر و شب خودمون هم پیش رادین بودیم  و فقط بین این ساعات برمیگشتیم برای جمع کردن ... بعد از ۴ روز رادین وقتی به خونه برگشت خونه و اتاقش تقریبا شامل تمام وسایل قبلی بود و همه چیز مرتب و سره جاش بود ٬ فقط مکان خونه و فرمش  تغییر کرده بود !

این شد که رادینِ ما از جابجاییمون فقط تغییر شکل اتاق و کمی کوچکتر شدن اتاقش رو متوجه شد و اینکه زمین این خونمون خط داره ( رگه های سنگ که از نظر رادین ناخوشایند اومده ... )

--- تنها فرقی که اتاقش نسبت به اتاق قبلی پیدا کرده نداشتن چادر در گوشه اتاقش هست که به خاطر کوچک بودن فضای اتاق جایی برای قرار دادنش پیدا نکردیم ... گفته بودم که این چادر غار تنهایی رادین بود ! و هر وقت از دست من و پدرش ناراحت میشد یا اصطلاحاً قهر میکرد میدوید تو این چادر و تا ناراحتیش برطرف نمیشد بیرون نمیومد ( البته که ما هم نمیذاشتیم و نمیذاریم این زمان طولانی بشه و به هر بهانه ای که شده حواسش رو پرت میکنیم تا از حالت ناراحتی دربیاد )  ...

چند روز اول که تو این خونه بودیم ( و چادرش رو باز نکرده بودیم ) رادین اصلاً سراغی از چادرش نگرفت ولیییی هر بار که از دستمون ناراحت میشد یا خودش رو میخواست لووووس کنه میدوید زیره مبل و خودش رو اون زیر جا میداد و پنهان میکرد ... بعد از چند باری که این صحنه رو دیدیم دلمون به کلی برای این حس دلتنگی به مکانِ دنجی که داشت ریش ریش شد و این شد که الان چادرِ رادین گوشه اتاق پذیراییمون جا خوش کرده و مورد بازدید عموم قرار میگیره ... به جز موارد قبلی الان رادین میتونه از داخل چادرش تلویزیون تماشا کنه و وقتی برامون مهمان میاد توش قایم بشه تا مهمانمون پیداش کنه  ....

--- مدتیه خیلی خیلی خیلی به نواختن ویولن علاقمند شده و بیشتر علاقمندیش هم به خاطر علاقه ایه که به خواننده و نوازنده ای به نام الکساندر ریباک  Alexander  Rybak ( خواننده ای که در یورو ویژن سال ۲۰۰۹ نفر اول شد ... همون دوره ای که آرش ما هم دوم شد ! ) و طرز نواختن و فرم حرکاتش پیدا کرده  ... روزی چندین و چند بار کلیپهاش رو میذاره و همزمان با اون آرشه رو روی سیمهای ویولن میکشه و تمام حرکاتش رو دنبال میکنه ...

 

انقدر آقای الکساندر رو دوست داره و براش الگو شده که مدل موهاش رو هم مدل موهای آقای ریباک درمیاره و حتی به من اجازه میده موهاش رو شانه بزنم به شرطی که مثل مدل موی ایشون شانه بزنم ! 

--- از بین بازی ها و اسباب بازیهای مختلف مدتیه علاقه زیادی به ماشین پیدا کرده و باور کردنی نیست که از صبح اول صبح که چشماش رو باز میکنه میگه " بریم ماشین بازی بازی کنیم " ( ماشین بازی رو کلاً یک کلمه میدونه و کلمه بازی رو بعدش برای تاکید میاره ! )  و تا نصفه شب همینطور ماشینها روی میز پذیراییمون قرار میگیرند و جدیداً هم احساس مالکیت رو اون میز پیدا کرده و دوست نداره هیچ وسیله ای رو میز بذاریم تا راحت ماشین بازی کنه ... در همه موارد هم ماشینها رو پشت هم ردیف میکنه و همینطور بیشتر وقتش رو به مرتب کردنشون میگذرونه  ( دوست داره که ترافیک رو مدل سازی کنه )

اسم اکثر مدلها رو هم میدونه و به زبون خودش برامون میگه

 و البته گاهی هم ماشینها رو به سیخ میکشه ....

 ---  از بین خوراکی ها عاشق شکلات هست و اگر یه ظرف پر از شکلات رو جلوش بذاریم تا کل ظرف رو خالی نکنه به خوردن ادامه میده که البته هیچ وقت چنین اتفاقی نمیوفته ... تو عید یه روز خونه ماجون بودیم که رادین ظرف شکلات رو پیدا کرد و شروع کرد به خوردن ... هر کدوم رو هم برمیداشت میومد ازم اجازه میگرفت که " میتونم بخورم ؟ " اولی رو گفتم میتونی بخوری و دومی رو هم همینطور به سومی که رسید گفتم این آخریشه و دیگه نمیشه ... چهارمی رو آورده و برای اینکه هم ازم اجازه بگیره و هم مجوز خوردن بقیه شکلاتها رو بگیره میگه " مونا اینو بخورم ٬  ۵ تا دیگم بخورم بعد تو بگو دیگه نخور " !!!!

-------------------------------------------------------------------------------------------

--- جمعه هفته گذشته ( ۱۸ فروردین ) من و رادین و باباعلی به جشن تولد یکی از دوستان نازنین و گل ِ رادین دعوت شدیم .

راتین عزیز و دوست داشتنی که مادر و پدر مهربونش جشن تولد چینی براش تدارک دیده بودند و بی نهایت زحمت کشیدند .

 دومین جشن تولد راتین عزیز که از دوستان خوب وبلاگی رادین بود و با اینکه برای بار اول بنفشه عزیز و همسر محترم و راتین عزیزمون رو میدیدم ولی  احساس نزدیکی بهشون داشتیم و من و باباعلی در مورد اینکه انگار سالیان سال هست که همدیگه رو میشناسیم هم نظر بودیم ...

به ما کلی خوش گذشت و لذت بردیم و از همینجا باز هم از دوستان گلم تشکر میکنم و امیدوارم سالیان سال این روز عزیز رو کنار هم جشن بگیرند ...

نازنین پسرمون راتین عزیز که پرنس ِ جشن چینی بود ...

و ایشون هم یکی از مهمانهای جشن تولد هستند  

و یادگاری قشنگی که خاله بنفشه عزیز و راتین نازنین  به رادین دادند ...

---------------------------------------------------------------------------------------------

--- امروز ۲۳ فروردین خانم مردوست عزیز و نازنین ( مربی کلاس خلاقیت ) مراسمی رو تدارک دیده بودند برای دیدار دوباره کوچولوها بعد از عید و همصحبتی مادران و صحبت در مورد دوره های جدید ...  و در این جلسه علاوه بر شروع مجدد کلاسهای مادر و کودک مژده شروع دوره جدیدی رو دادند که به گمانم برای اولین بار باشه که اجرا میشه و اون کلاسهای پدر و کودک یا به عبارتی کودک و خانواده هست ....  حضور پدر خانواده در کلاس به همراه مادر و انجام کار گروهی که به عقیده من خیلی هیجان انگیز و جالب میاد ... من که بی نهایت از این ایده استقبال کردم و بعد از مکالمه تلفنی با باباعلی و اینکه از طرف باباعلی هم مورد استقبال قرار گرفت در اولین دوره ثبت نام کردم ... اولین جلسه به امید خدا ۳ اردیبهشت برگزار میشه و امیدوارم که ادامه پیدا کنه ...

نمیدونم که کلاس ظرفیت چند نفر رو داره و چند نفر ثبت نام کردند ولی دوست داشتم اینجا بنویسم تا اگر دوستانی هستند که میخوان این تجربه رو کسب کنند اطلاع داشته باشند ...

 

مثل همیشه آرزو میکنم شاد باشید و سلامت

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و چهارم فروردین 1391ساعت 0:54  توسط مامانی 

از وبلاگ " ناگفته های من و تو " ثبت شده در تاریخ ۲۵/۰۸/۱۳۸۸

 

از وبلاگ " ناگفته های من و تو " ثبت شده در تاریخ ۲۵/۰۸/۱۳۸۸  :

تا ۱۵۰ روز پیش

" تو " شبها که از سره کار میومد خونه خسته خسته بود

" تو " شبها که از سره کار میومد خونه فقط دلش میخواست روی مبل دراز بکشه و کنترل به دست کانالا رو بالا و پائین کنه !  کلافه 

 .

" تو "  همیشه منتظر یه فرصت برای خوابیدن و استراحت کردن بود

" تو " از ظرف شستن متنفر بود

" تو " از پوشیدن روفرشی توی خونه متنفر بود

" تو " هیچ وقت دوست نداشت خونه نظافت کنه و تا جایی که میتونست از زیره باره شستن شیشه ها احیانا نزدیکای سال نو شونه خالی میکرد

" تو " جمعه ها دوست داشت تا لنگ ظهر ! بخوابه

" تو " از لبخند زدن برای عکس انداختن بدش میومد . حتی برای عکسای عروسیمون تنها تغییری که تو چهرش میداد دادن یه زاویه ۱ درجه به لبهاش بود که همین ینی لبخند ! 

" تو " از سبزی خوردن و پیاز خام و سیر متنفر بود  

و حالا

" تو " شبها که از سره کار میاد خونه سره حاله سره حال و ِآغوشش برای بغل کردن پسری بازه بازه

" تو " شبها که از سره کار میاد خونه فقط دلش میخواد که پسری رو بغل کنه و قربون صدقش بره 

" تو "  همیشه منتظر یه فرصت برای بیرون بردن پسری از خونه و بازی  کردن باهاشه  

" تو " هر شب تمام ظرفها رو میشوره تا من و پسری فرصت بیشتری برای با هم بودن داشته باشیم

" تو " توی خونه روفرشی پا میکنه تا وقتی توی فضایی که پسری بازی میکنه میره پاهاش تمیز باشه 

" تو  پریشب با وسواس زیاد شیشه های اتاق خودمون و اتاق پسری رو برق انداخت چون شنید که در طول روز مادر بزرگ پسری گل آقا رو میبره پشت پنجره تا بیرون رو نگاه کنه  

" تو " جمعه ها قبل از من و پسری بیدار میشه

" تو " وقتی پسری رو تو آغوش میگیره تا از دوتاشون عکس بندازم از ته دل میخنده

" تو " از سبزی خوردن و پیاز خام و سیر هنوزم متنفره ! احتمالا تا وقتی که قراره از خواصشون برای پسری تعریف کنه !؟ 

 

پ . ن : دوستان قدیمیمون یادشونه که ناگفته های من و تو وبلاگ مشترک من و باباعلی بود  و "تو" باباعلیمون بود ... این نوشته هم ۱۵۰ روز بعد از تولد گل پسری آپ شده بود ...

پ .ن ۲ : امشب دلم هوای وبلاگ قبلیمون رو کرده بود که آرشیوش رو بنا به دلایلی کلا ثبت موقت کرده بودم و این یکی از پستهام بود که دلم خواست اینجا بذارم ...

پ . ن ۳  :خودم کلی با این نوشته کیف کردمااااا ....

پ . ن ۴ : کلی مطلب و عکس از گل پسرم دارم که منتظر فرصتم تا بذارمشون ...

پ . ن ۵ : بابت محبت تک تکتون ممنون دوستای خوبم ... همونطور که حدس زده بودید در عکس پست قبل لباسهای من و باباعلی و رادین مزین به نقاشی های رادین بود و اصلا داشتن لباسهایی با نقاشی های گل پسری باعث شد که اون عکس رو بندازیم ... شنیده بودم که دیدن جمع خانواده در قالب یک عکس بزرگ روی دیوار حس آرامش به کودکان میده و فکر کردم چه بهتر که این عکس خانوادگی شامل یکی از هنرنمایی های خود رادین هم باشه و همین بهونه ای برای انداختن اون عکس کمی قبل از عید و در گیر و دار اسباب کشی شد !

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و یکم فروردین 1391ساعت 0:58  توسط مامانی 

نوروزتان پیروز

 

 

بهار ... این مظهر تولد و سرسبزی دوباره آمد تا بگوید . اگر نمی شود همیشه سبز ماند ... می شود دوباره سبز شد

دوستان خوب و نازنین سال نو  مبارک

سالی سرشار از سلامتی و شادی برایتان آرزو میکنیم

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و نهم اسفند 1390ساعت 18:56  توسط مامانی 

مشغول اسباب کشی و پس لرزه های بعد از این جابجایی هستیم ...

به اضافه اینکه در خانه جدید هنوز اینترنت نداریم ...

...

به زودی با یک پست مفصل برمیگردیم !

+ نوشته شده در  سه شنبه شانزدهم اسفند 1390ساعت 18:53  توسط مامانی 

تعریف و معرفی

 من به خاطر تجربه ای که در مورد کارتون happy feet یا خوش قدم داشتم و اینکه دیدم تمام جذابیت این کارتون برای رادین صحنه های هم آوازی و رق ص پنگوئن ها هست ( در نسخه اصلی ) و وقتی نسخه دوبله کارتون رو تهیه کردم در کمال تعجب تمام این صحنه ها حذف شده بود و حتی جملاتی که بین شخصیت های کارتون رد و بدل میشد تغییر کرده بود تصمیم گرفتم دیگه از نسخه های فارسی استفاده نکنم و برای رادین همان نسخه های اصلی رو تهیه میکردم ( تهیه میکردیم ) ... اما در طول زمان متوجه شدیم که استفاده از نسخه زبان اصلی ( انگلیسی ) ( به خاطر اینکه رادین مکالمات رو متوجه نمیشه ) سبب میشه که برای خودش داستان سازی کنه و گاهی برداشتش از موضوع کاملاً با برداشت اصلی متفاوت باشه ....

همه این توضیحات رو نوشتم که بگم راه حل خیلی خیلی مناسبی برای این مشکل پیدا کردیم ( ینی باباعلی پیدا کرده ) که دوست داشتم به دوستان خوبم هم معرفی کنم ...

سایتی در اینترنت هست که نسخه های دوبله کارتونها رو میتونیم از اونجا دانلود کنیم که بزرگترین حسن دانلود این نسخه ها  تماشای کارتون به زبان فارسی همراه با اضافه شدن قسمت های حذف شده هست ... ینی مثلاً کارتون Rio (ریو) در این سایت به صورت دوبله قرار گرفته و تمام صحنه های حذف شده اون به صورت زبان اصلی در این نسخه گنجانده شده ... دیگه چی بهتر از این ؟

آدرس سایت : http://www.downloadha.com  هست ... برای دسترسی به کارتونها  یا از منوی سمت راست قسمت تصویری کارتون و انیمیشن رو انتخاب کنید و یا روی   اینجا کلیک کنید

پ . ن ۱ : ما کارتون Rio (ریو) -  Cars (ماشین ها)  و Toy story 3 ( داستان اسباب بازی ۳ ) رو تا الان دانلود کردیم و هر سه این مشخصه رو دارند ...

پ . ن ۲ : همونطور که قبلاً هم اشاره کرده بودم باباعلی ِ رادین از اون دست آدم بزرگهاییه که بزرگترین مشخصه کودکیش ( که همه اطرافیان و مخصوصاً اطرافیان نزدیک ازش یاد میکنند ) علاقه خیلی زیاد به کارتون بوده ( بخصوص باگیلا پسر جنگل ) ... مشخصه ای که در این سن و سال هم هنوز جزو خصایصش هست و قبل و بعد از تولد رادین هر کارتون جدیدی که وارد بازار میشد جزو اولین مشتریانش بوده و هست ... خلاصه که به خاطر این خصیصهء پدر کوچولوی خانه ما از دیدن کارتونهای جدید بی نصیب نمیموند ..... تا اینکه به خاطر تماشای کارتون کونگ فو پاندا خوابهای پریشون دید و چند شب با وحشت از خواب میپرید و تقریبا هذیون میگفت ... مثلاً از خواب پریده بود و میگفت مونا این سبزا چیه میریزه روی تو ؟ ( صحنه ای از کارتون پاندای کونگ فو کار که از آسمون تیر میریزه زمین ! ) و اینطوری شد که تماشای کارتونها فقط منوط به نداشتن صحنه های خشن یا وهم برانگیز شد ...

این روزها رادین Rio (ریو) معروف به طوطیه ------ How to train your Dragon (مربی اژدها) معروف به دی کاپ ( برگرفته از اسم شخصیت اصلی کارتون که هیکاپ هست ) همچنان Toy story (داستان اسباب بازی) معروف به وودی ---- Hop معروف به خرگوشه ----Up  معروف به پیره مرد ---- Ratatouille (موش سرآشپز) معروف به موشه ----- و Cars (ماشین ها ) رو دیده و میبینه و به صورت کاملاً تصادفی تماشای یکیش رو میطلبه ...

همه اینها رو نوشتم که هم  در آینده رادین اسم کارتونهای مورد علاقش در این سن رو بدونه و هم خودم یادم بیاد !

پ . ن ۳ :  دوبله فارسی کارتون مربی اژدها بسیار بسیار عالی و دقیقا مشابه نسخه اصلی هست که این یکی نه در این سایت که معرفی کردم بلکه در فروشگاه های صوتی و تصویری موجوده ... ( با وجودی که کل این کارتون صحنه جنگ و جدال بین انسان و اژدهاست ولی مفهومش برخلاف این هست و چون نسخه فارسیش برای رادین قابل درک هست خیلی خیلی دوستش داره و شخصیت محبوبش این روزها دی کاپ ! و توت لِس هستند )

پ ن ۴ :معرفی سایت برای دانلود رو دلیلی برای نادیده گرفتن حق کپی رایت از جانب من ندونید چون در ایران به طور کل نسخه اصلی وجود نداره !

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و پنجم بهمن 1390ساعت 21:42  توسط مامانی 

از دلبندم

پی نوشت اضافه شد 

--- این روزها پسر کوچولوی من علاوه بر خمیربازی و نَ دو  دو ( نقاشی ) که جزو مهمترین سرگرمیهاش هستند بازی کامپیوتری " باب معمار " رو هم دوست داره و کاملاً مسلط بازی میکنه ... طوری که خودش از بین ساده و متوسط و سخت دکمه سخت رو انتخاب میکنه و بازی رو تا انتها و گرفتن ستاره از باب معمار پیش میبره ...


( لپ تاپ رو به ال سی دی وصل کردیم و با یه موس وایر لس میشه از دورترین محل ممکن بازی کرد! )

یادم میاد روزی که فهمیدیم کوچولوی نازنینمون یه پسر قند عسل هست باباعلی اولین چیزی که برای ابراز احساسش بهم گفت این بود که رفیق خودمه ...

 و این روزها وقتی میبینم رادین قلباً پدرش رو از هر شخص دیگه ای بیشتر دوست داره و با پدرش بیشتر از هر شخص دیگه ای احساس امنیت و آرامش میکنه نمیگم حسودی نمیکنم ! ولی خوشحالم ...

پدر و پسر با هم فیلم میبینند ... کتاب میخونند ... فوتبال بازی میکنند  و جدیداً با وجود تمام تلاشهای من در جهت دور نگه داشتن رادین از بازیهای کامپیوتری با هم بازی میکنند ... البته فعلا به همین بازی " باب معمار " راضی هستند ( راضی شدند )  و عجیب رادین این بازی رو دوست داره  ...

البته اینم بگم که بازی فکری و در عین حال ساده ای برای کوچولوهای این سن هست و یه جورایی ترکیبی از جورچین های مختلف و ساده هست  ...

( بعد از ویزیت دکتر چشم پزشک و معاینه چشمهای گل پسری ( برای چکاپ ) وقتی برای توجیه پدر و پسر از دکتر پرسیدم بازیهای کامپیوتری یا تماشای فیلم میتونه در تغییر شماره چشم کوچولوها تاثیر داشته باشه ؟ با نگاه عاقل اندر سفیه دکتر و اینکه به هیچ عنوان هیچ عامل خارجی نمیتونه در این مورد تاثیر گذار بشه خودم توجیه شدم !!! که البته هنوز هم مخالفم )

 

--- مدتیه تلاش میکنم تا رادین رو با پازل و مکعبهای چوبی و حتی آجرهای لگو آشنا کنم و تمام تلاشم رو برای علاقمند کردنش به این دست سرگرمی ها میکنم و البته با واکنش چندان مثبتی هم روبرو نمیشم !

پازلهای بیشتر از ۴ قطعه که حوصلش رو سر میبره و کنار میذاره و در مورد مکعبهای چوبی فقط به حجم های یک بعدی علاقه نشون میده و چه در بازی با خمیر و چه بازی با مکعبهای چوبی و حتی استفاده از دومینو حجم های یک بعدی یا نهایتاً دو بعدی  میسازه ...

به قول خودش این یه چتره و اون کنارش مامان مونا و نادین

 

--- کوچولوی ما داره کم کم بزرگ میشه و این روزها میشه تغییرات هر روزه اش رو کاملاً حس کرد ... گاهی با حرکات و عکس العملهای جدید و گاهی با حرفها و جملاتش  متعجبمون میکنه ... گاهی که موقعیتش فراهم باشه مکالماتمون رو در دفترم مینویسم و چون اینجا مهمترین مکان ثبت خاطراتمونه نوشته هام رو اینجا پاک نویس میکنم :

رادین : داری چه کار مِ کُنی ؟ 

مامان مونا : دارم نگاهت میکنم عزیزم

رادین : مگه من تیلیزو اَ م ( تلویزیونم )

---------------------------------------------------------------

ماهیتابه ای داریم که به نام رادین سند خورده و برای پختن خمیر ! از اون استفاده میکنه ... یه بار اشتباهاً !!!!  تو اون ماهیتابه کباب درست کردم  ( سایزش برای درست کردن کباب عالیه ! ) و در حالی که روی شعله گاز بود رادین چشمش به ماهیتابش افتاد !

رادین با عصبانیت : نَدُفتم تو این اَذا نَپُخ ....... فلَ تو اون اِمِزِ بپُخ  ( نگفتم تو این غذا نپز فقط تو اون قرمزه بپز )

---------------------------------------------------------------

هر بار که مشغول خوندن کتاب باشم یا در حال تماشای تلویزیون میاد کتاب رو از دستم میگیره یا تلویزیون رو خاموش میکنه و میگه : نَدُفتم تیلیزوام  تِتاب نخون ( هر بار هم هر دو رو با هم و با یه فعل نخوندن میگه ! )

---------------------------------------------------------------

هر بار که نیاز به تعویض پوشک داره !!! و من ازش میپرسم : مامان بریم بشورمت ؟ بلا استثنا با این جواب روبرو میشم  : نهههههههههههه هنوز تموش نشده  !

--------------------------------------------------------------

یکی از جملات بامزه ای که استفاده میکنه جمله " با همه بریم " به جای " با هم بریم " هست ... مثلاً ساعت خواب بعد از خوندن ۴-۵ تا کتاب ( هنوز هم کتابهای می می نی جزو کتاب های مورد علاقش هست ) چندین و چند باز تشنه میشه و هر بار هم وقتی میگم الان برات آب میارم میگه : با همه بریم و تا کنار یخچال باید بیاد و آب بخوره و برگردیم تو رختخواب و هنوز دراز نکشیده دوباره تشنه میشه ....

------------------------------------------------------------

عروسک خرگوشش رو بغل کرده بود و در حالی که دور تا دور میز در حال دویدن بود بهم میگه : خرگوش ِ دایه راه میره برسه به طَبیلش ( طویله اش ) !!!

-----------------------------------------------------------

من به عنوان مترجم زبان رادین تمام جملات و کلماتش رو متوجه میشم ( حتی داستان های تخیلی که شخصیتهاش رو باید یکی یکی از تو کارتونهای مختلف کشید بیرون ! ) بجز تکیه کلام رادین که مدتهاست استفاده میکنه و من به هیچ وجه متوجه نمیشم منظورش چیه و چه جمله ای رو استفاده میکنه و اونم جمله ای شبیه به " شاد باش " هست که رادین معمولاً در ابتدای جملات دستوریش استفاده میکنه .... مثلاً شاد باش ! برام آب بیاری ... یا شاد باش برام خمیر دُدُس کنی ! خلاصه که نمیدونم شادباش یا شاهد باش برگرفته از کدوم جمله هست که اینطوری بیان میشه ؟!

 

 --- وقتی مدت طولانی از آخرین پستم میگذره کلی مطلب دارم برای نوشتن و نمیدونم از کجا و چطور بنویسم و اینطوری میشه که پست از هر دری سخنی میشه ...

در آخر دومین حضور رادین در محل کار مامان مونا

 

پ . ن : دوستان خوبم ممنون به خاطر اینکه در رمز یابی جمله رادین کمک کردید و حدسیاتتون رو برام نوشتید .... در اکثر کامنت ها حدس دوستان در مورد این جمله " زودباش " بود که همونطور که توضیح دادم به عقیده من نمیتونه چنین عبارتی باشه چون درجاهایی که استفاده میکنه با این مفهوم درست در نمیاد ... مثلاً  " شاد باش زود بیایی " یا " شاد باش ظرف آب رو از من نگیری " ...

میناز نازنین به عبارتی اشاره کرده بود که وقتی کنار جملاتش میذارم میبینم خیلی به مفهومی که میخواد استفاده بکنه میخوره و اون " یادت باشه " هست ... به نظر من هم احتمالاً میتونه منظورش همین باشه ...

و اما کامنت آزیتای عزیز که برام خیلی جالب و قابل تقدیر بود :

مونا جون زبان ماهیت دینامیک داره و زنده اس. مدام یه سری واژه ها از گردونه خارج میشن و یه سری وارد میشن. واسه همینه که میگن کتاب ها هر ده-پانزده سال یه بار باید تجدید ترجمه بشن. چه بسا شاد باش و خرابی هم روزی وارد زبان فارسی بشن!

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیستم بهمن 1390ساعت 2:35  توسط مامانی 

تولد فرشته کوچولو

 

در تقویم سال ۹۰ امروز روز تولد یکی از فرشته های نازنین و دوست داشتنی  ثبت شد و با تولد دختر کوچولوی " خاله راحله " عزیز ۱۰ بهمن ماه سال ۱۳۹۰ روز خاص و ویژه ای شد ...

بی نهایت خوشحالم و هزاران بار به دوست خوب و عزیزم و همسر مهربانش تبریک میگم ...

از خدا میخوام قدم دختر کوچولومون پر از خیر و برکت باشه و روزهای شادتون مستدام ...

راحله عزیز آغاز  روزهای شیرین مادر بودن مبارک

+ نوشته شده در  دوشنبه دهم بهمن 1390ساعت 13:42  توسط مامانی