تبليغاتX
هدیه ناب خدا

نوشته هاي پيشين
پيوندها




 RSS 

POWERED BY
BLOGFA.COM

یک هفته اخیر

پسر گلم چند شبه که خواب آرومی نداره و دائم تو خواب از دل درد به خودش میپیچه . تعداد دفعاتی که در طول روز پوشک گل پسری رو به دلیل گلاب به روتون باید عوض کنم  زیاد شده و من هر بار دعا میکنم که برای اون روز بار آخر باشه چون نازنینم خیلی اذیت میشه ولی نمیشه ....

یکشنبه رفتیم پیش عمو صفا و فعلا غذای کمکی رو حذف کردیم تا جواب آزمایشی که دیگه اسم نمیبرم همون گلاب به روتون مشخص بشه .

عمو صفا اعتقاد داره افزایش تعداد دفعات احتمال داره برای دندون در آوردن باشه . البته احتمال حساسیت به غذایی که به نازنینم میدادم یا عفونت ویروسی رو هم در نظر گرفتیم که با قطع غذا و آزمایش اون دو تا هم معلوم میشه .

فعلا که ۳ روزه غذای کمکی به عزیزترینم نمیدم  و فقط قطره آهن میخوره ولی هنوز همون روند ادامه داره .

خیلی خیلی نگران و ناراحتم . خدا کنه زودتر مشکل رفع بشه که من دیگه طاقت ناراحتی نازنین پسرم رو ندارم مخصوصا اینکه بعد از یک هفته مرخصی برگشتم سره کار و لااقل تا آخر این هفته نمی تونم دوباره برم مرخصی ....

یه چیز یواشکی میگم کسی نشنوه

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  سه شنبه دهم آذر 1388ساعت 8:55  توسط مامانی 

5 ماهگی عشقمون

۵ ماهه شدی نازنینم

مبارک باشه عزیزم

خوشگل مامان امروز ( یعنی بازم شده دیروز چون از ۱۲ شب گذشته ) گل زندگی من و علی ۵ ماهه شد و وارد ماه ششم زندگیش شد . ۶ ماهگی رو با نوش جان کردن اولین غذای کمکی آغاز کردی عزیزترینم .امروز صبح قرار بود برای اولین بار تا ۵ قاشق مرباخوری فرنی بخوری و من و علی با کلی ذوق و شوق از تمام مراحل آماده کردن فرنی و نوش جون کردنت فیلم و عکس گرفتیم و تازه ماجون و بابا عباس هم اومده بودن تا اولین تجربه خوردن غذای کمکی تو برای ما همراهشون شیرین تر بشه .

وارد ماه ششم زندگیت شدی در حالی که در ماه گذشته برای اولین بار غلت زدی . پاهات رو پیدا کردی و دائم اونا رو با دستات میگیری و میاری سمت صورتت . آشنا و غریبه رو از هم تفکیک کردی و ارتباط برقرار کردن با اطرافیان رو کم کم شروع کردی .

عزیزم این ماه یک هفته زودتر رفتیم پیش عمو صفا (چون یه خط قرمز روی زبونت پیدا کردم و هر چند که تا فرداش ناپدید شد ولی قبل از ناپدید شدنش ما رفته بودیم پیش عمو صفا ) و به خاطر اینکه نسبت به ماههای گذشته که هر ماه یک کیلو به وزنت اضافه میشد این ماه خیلی کمتر افزایش وزن داشتی از امروز غذای کمکی و از فردا قطره آهن و از دو هفته دیگه میوه و آبمیوه ( البته فقط آب هویج و سیب ) رو برات شروع کردیم .

برنامه غذاییت هم توی ماه آینده فرنی و حریره بادوم و سرلاک برنج و سیب و موز له شده و آبمیوه هست . البته بعلاوه قطره آهن .

امروز که خدا رو شکر تقریبا بیشتر فرنیت رو خوردی و امیدوارم که همه غذاهایی که به مرور قراره نوش جون کنی دوست داشته باشی و همه رو راحت و با لذت بخوری عزیزترینم .

امروز برای روز اول یک وعده غذا داشتی و فردا تبدیل میشه به دو وعده . قربونت برم من الهی

این فرنی تو در حال آماده شدن

این آماده شدش ( که نمیدونم چرا کجه )

و اینم عشق من در حال خوردن فرنی

اینم چند تا عکس از چند روز اخیر

ابتکار "ماجون "

عشق من به همراه عروسک مورد علاقش

گفتم عروسک مورد علاقش

و در آخر این

از اونجایی که من و علی هر دو عجولیم از حالا برای چندین ماه آینده ظرف تخم مرغ و نمک پاش آدم آهنی رو تهیه کردیم که گومبولیمون با اشتیاق تخم مرغ بخوره !!! ( خوشگل بود دوست داشتم عکسش و اینجا بذارم )

پ .ن : من از فردا به مدت یک هفته مرخصی گرفتم تا تمام وقت در خدمت گل خوشگلم باشم . دوست داشتم اولین هفته شروع غذای کمکی بیشتر کنارش باشم . پس یک هفته تعطیلی در پیش داریم . شنبه آینده هم که تعطیله  

پ . ن ۲ :  در مورد پست قبل خیلی از دوستان نظرشون خوابوندن رادین تو تخت و پارک ولی تو اتاق خودمون بود . ما تا همین چند هفته پیش همین کار رو میکردیم منتهی تخت و پارک رادین رو به خاطر اینکه راحت تر حمل بشه و تو اتاق جلوی دست و پا نباشه کوچیک گرفته بودیم و الان براش تنگ و کوتاه شده . به همین خاطر فعلا فقط به منظور تعویض پوشک ازش استفاده میکنیم ...

+ نوشته شده در  شنبه سی ام آبان 1388ساعت 0:32  توسط مامانی 

پروژه با شکست مواجه شد

از تیم تحقیقاتی مامان و بابا به گل زندگیمان رادین

طی تحقیقاتی که در این چند روز اخیر انجام دادیم و پرس و جوهایی که به عمل آوردیم فهمیدیم که بیشتر کودکان و شیرخواران و نی نی گولوهایی که مادران و پدرانشان با ما دوست هستند و و خود نی نی گولوها قرار است در آینده دوستان خوبی برای تو باشند پروژه جدا کردن اتاق خواب فرزندشان در شب را به پایان ۱ سالگی محول کرده اند .

سپس تحقیقاتی از در و همسایه و آ شنا و فامیل صورت دادیم و تجربیاتشان را جویا شدیم و فهمیدیم که برخی از کوچولوهای دوست داشتنی تا ۱ سالگی و گاهی ۲ سالگی و بعضا ۷ سالگی و گاهی ۱۴ سالگی و در برخی موارد نادر تا زمان ازدواج تمایل به خوابیدن در اتاق پدر و مادر دارند به طوری که حتی خوابیدن در تختخواب  پدر و مادر را به خوابیدن در یک تخت مجزا و نرم و راحت در یک اتاق مجزا ترجیح میدهند .

ما به این تحقیقات بسنده نکردیم و طبق نظر یکی از دکترهای خوب و باکمالات زمین یعنی دکتر هلاکوئی  گل زندگیمان یعنی تو را درنیمه شب 22 آبان بر روی تختخواب خودت و در اتاق سبز و نارنجی رنگت خواباندیم تا این تجربه را کسب کرده و استقلال فرزندمان را از همین 4.5 ماهگی تامین نمائیم .

همان شب ما یعنی مامان و بابا رختخوابی در اتاق تو پهن کرده ودر کنار تخت شما خوابیدیم که همانا در طول شب بارها و بارها با جیغهای بنفشی که میکشیدی ازخواب پریده و پروژه بغل کردن و نازو نوازش کردنت را پیاده میکردیم .

این روند در شب اول با برداشتن آویز تخت و پشت و رو کردن محافظ دور تخت به منظور دیده نشدن کله های گاو و الاغ و اسبی که روی محافظ تخت میباشد و جمع کردن عروسکهای بالای کمد تا صبح ادامه داشت و صبح من و بابایی با چشمانی بسته و خواب آلود راهی محل کارشده و همانا دیرتر از همیشه رسیدیم .

ضمن اینکه تیم تحقیقاتی ما بعد از این شب جنجالی با اختلاف نظر مواجه شد ولی شب دوم نیز همین روند را ادامه دادیم . پافشاری جناب پدر برای برگشتن به اتاق سه نفره امان ادامه داشت که تعداد دفعات بیدار شدن و جیغ کشیدن شما زیاد و زیادتر شد و اینجانب را در برابر عضو مخالف گروه خلع سلاحتر گردانید .

از آنجائی که در روز سوم تحقیقات خود را گسترده تر کرده و فقط گفته های جناب هلاکوئی را مدنظر قرار ندادیم و نظریات مادران و پدران دوستان شما مخصوصا مامان آرتین کوچولو یعنی نازنین بانو و سایر دوستان را شنیده و خواندیم کلا دراجرای این پروژه متزلزل شدیم واز آنجائی که قراره ملاقاتی با عمو صفا ترتیب داده بودیم نظر ایشان را هم جویا شدیم .

طبق نظر عمو صفا اصلا و ابدا این سن زمان مناسبی برای جدا کردن نبود و بهتر است کودک دلبندمان را از آغوش مادر در طول شب جدا نکنیم و باز به علت اینکه   میزان و تعداد دفعاتی که فرزند دلبندمان یعنی تو در طول شب شیر مینوشی کم و کمتر شده و ما نمی خواهیم ازاین موهبت بزرگ یعنی شیر خوردن شما محروم شویم به این نتیجه رسیدیم که این پروژه به همان 1سالگی محول شود بهتر است .

البته طی تجربیات همه دوستان بهتر بود که تخت شما به اتاق ما منتقل شود تا شما در کنار خودمان ولی روی تخت خودتان بخوابید .

اما از آنجائیکه تخت شما تخت بزرگی است و اتاق ما کوچک فعلا در این قسمت با سوال ؟  روبرو شدیم .

فعلا همین

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و ششم آبان 1388ساعت 11:57  توسط مامانی 

مادرانه نوشت

اول از همه بگم که چقدر بعد از نوشتن پست قبل و خوندن تک تک کامنتای دوستای گلم حس و حال خوبی بهم دست داد و باید بگم که خیلی خیلی خیلی ممنونم .

برام خیلی جالب بود که نگرانیهایی که به نظرم از وسواس زیاد من نشات گرفته و فکر میکردم به طور غیر عادی تو من وجود داره برای اکثر دوستام هم پیش اومده و بعضا پیش میاد و حتی در مورد بعضی دوستان این نگرانیها از من هم شدید تر بود . من اگر میدونستم از ابتدا اینا رو اینجا مطرح میکردم تا هم تبادل نظری بشه و هم من آروم تر با این مسائل برخورد کنم ...

به هر حال این مسئله و این نتیجه گیری باعث شد تا از این به بعد نوشته های این وبلاگ رو به دو بخش تقسیم کنم .

یک بخش مادرانه برای نوشتن حرفا و احیانا تجربیاتم و گرفتن تجربیات دوستام  ( که در بیشتر موارد خصوصی مینویسم ) و یک بخش کودکانه برای نوشتن خاطرات و مراحل رشد رادین عسلم  که از ابتدا هم این وبلاگ برای همین شکل گرفت ...

خب بپردازم به بخش کودکانه نازنینم :

سلام خوشگل مامان

نازنین من

عسل من

عشق من

الان من تو اداره هستم و مثل روزای قبل و حتی بیشتر از اون روزا دلم برات تنگ شده . چند دقیقه پیش زنگ زدم خونه و "ماجون" تلفن رو گذاشت روی اسپیکر و من کلی باهات حرف زدم . هرچند که توی ناقلا جوابم رو نمیدادی ولی همون شنیدن صدای نفسهات برام کافی بود تا کلی انرژی بگیرم و بیام اینجا تا برات یه پست جدید بذارم .

اول از همه بگم که از دیشب یعنی ۲۲ آبان ۱۳۸۸ گل پسر من تو تخت خودش خوابید و مامان و باباش برای اینکه شب اولی که نازنینشون تو تختش میخوابه یه موقع نترسه یا احساس تنهایی نکنه شب رو پائین تختش رختخواب پهن کردن و خوابیدن

دیشب ساعت ۱۱ گذاشتمت توی تخت خوابت و من و بابا علی هم همون جا کنارت روی زمین خوابیدیم . البته یه بار ساعت ۱۲ ازخواب پریدی و به شدت زدی زیر گریه طوریکه من وقتی بغلت کردم تا چند دقیقه آروم نمیشدی و از ته دل گریه میکردی . نمیدونم خواب بد دیده بودی یا وقتی برای اولین بار بعد از بیدار شدن ( پریدن از خواب ) چشمت به آویزای بالای تختت افتاده بود ترسیده بودی .

به هر حال بابا علی اون آویزا رو باز کرد و گذاشت کنار تا آروم آروم با محیط جدید آشنا بشی .

البته تو این مدتی که تو توی اتاق ما میخوابیدی در طول روز خیلی توی تختت میرفتی و تو اتاقت بازی میکردی ولی توی شب نه ...

عکس العمل دومی که نشون دادی  صبح ساعت ۶ که بیدار شده بودی تا شیر بخوری بود .

من بلندت کردم و آوردمت کنار تخت تا بهت شیر بدم . اول یه نگاه به کمدت و عروسکای روش کردی و بعد لبات رو به حالت خوشگل بغض کردن در آوردی ... بعدم شروع کردی به نگاه کردن به اینور و اونور . یا داشتی بالا سرت رو نگاه میکردی یا زور میزدی تا به حالت نشسته دربیایی و جلوت رو نگاه کنی . انگار تا حالا اونجا رو ندددددیده بودی .

مگه شیر خوردی ؟ من و بابا علی هم خندمون گرفته بود و دلمون برات غش میرفت با این کنجکاوی که میکردی برای محیط جدید . انقدر عکس العملت با نمک بود و برامون جالب بود که حتی یادمون رفت که ازت فیلم بگیریم .

حالا امشب هم برای دومین شب این روند ادامه پیدا میکنه تا ببینیم میتونیم پیش بریم یا نه ؟

از هفته دیگه که بریم پیش عمو صفا قراره غذای کمکی رو برای نازنینمون شروع کنیم . الهی قربونت برم من که از الان کلی برای غذا خوردنت هیجان دارم .

پنجشنبه من و تو و بابایی رفتیم و برای راحت تر غذا خوردنت تو حالت نیمه نشسته یه راکر خریدیم . اینم عکسای اولین برخورد تو با وسیله جدید

الهی قربونت برم که یه کم ذوق کردی و بعد شروع کردی جیغ زدن که بیاریمت بیرون . البته منم نمیخوام خیلی زیاد ازش استفاده کنم و فعلا فقط تو موارد خاص قراره شاهزاده کوچولو اینجا بشینند .

جدیدا با همه چیز به کمک زبونت رابطه برقرار میکنی و هر چیزیکه از چند سانتی متری صورتت رد بشه یه لیس میزنی . از دست و لباس من بگیر ...... تا عروسک و ملافه و لباس خودت . قربون اون زبونت برم که ناخداگاه میاد بیرون . وقتی بغلت میکنم و پشتت به سمت من هست سرت رو تا جایی که میتونی خم میکنی تا زبونت رو برسونی به دست من که از روی سینه گرفتمت و بتونی یه لیس بهش بزنی  .

غلت زدنت هم که دیگه خیلی سریع شده و دیروز برای اولین بار یه غلت کامل زدی . یعنی ازحالت طاقباز غلت زدی و دوباره به حالت طاقباز برگشتی . که البته بازم من ندیدم  و بابا علی اینبار دید .

به خاطر اینکه در چشم به هم زدنی ازحالت طاقباز به حالت دمر تبدیل میشی توی هال برات یه تشک مخصوص پهن کردیم و وقتاییکه میخوایم بذاریمت زمین تا بازی کنی و غلت بزنی اونجا میذاریمت .تا هم ازتمیزی ملافه مطمئن باشم ( چون فقط اون منطقه مخصوص توست ) و هم فضای کافی داشته باشی .

بدون شرح

رادین در حال مشاهده وبلاگ خودش ( پسرم از ۴ماهگی بلده با کامپیوتر کارکنه )

مادرانه :

یه سوال  :در مورد ظرف غذا میتونید بهم کمک بدید . من فکر میکنم الان که رادین کوچیکه و ظرفش رو خودش نمیگیره بهتره ازظرف چینی استفاده کنم تا ملامین . با اینکه فروشنده ها کلی توضیح دادن که این ظرفای نشکن ملامین روکشی دارن که باعث میشه خاصیت سرطان زایی نداشته باشه بازم من تو استفاده ازشون دو دلم .میشه تجربیاتتون رو بهم بگید ؟

یه سوال دیگه : من میخواستم تا قبل از ۵ ماهگی رادین ببرمش تو اتاق خودش و دراین مورد طبق نظر هلاکوئی رفتارکنم . دوست دارم نظر و تجربه شما رو هم بدونم .

یه پیشنهاد :

ما برای جدا کردن رادین تو شب و گذاشتنش تو اتاق خودش این

دستگاه رو خریدیم.

من که خیلی خوشم اومد . یکیش رو تو اتاق رادین کنار تختش گذاشتیم و اون یکی همراهمونه . از طرف کودک همیشه صدا شنیده میشه و ازطرف مادر فقط درصورت نیاز صدا به اون سمت میره .

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و سوم آبان 1388ساعت 11:9  توسط مامانی 

همه دل نگرانیهای من

رمز کماکان همون قبلیه .اگر فراموش کردید اطلاع بدید

نوشته هام پاک شده

دیروز اومدم یه غلط املاییم رو تصحیح کنم اینتر که کردم همه نوشته هام پاک شد  امروزدوباره نوشتم .البته نصفش رو ثبت موقت داشتم و نصف دیگش با کمی تغییر در متن دوباره نوشته شد


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  دوشنبه هجدهم آبان 1388ساعت 9:59  توسط مامانی 

یه خبر خوب

من اینجا هیچوقت از دلنگرانیهام چیزی ننوشته بودم که صد البته الان که فکر میکنم میبینم چقدر اشتباه کردم که ننوشتم . همیشه تفکر من این بود که وبلاگ گل پسرم جائیه که میخوام فقط و فقط از شادی و خبرای خوب و اتفاقای شیرین توش بنویسم و هیچ وقت دلنگرانیهام رو اینجا منعکس نکردم . البته این نگرانیها مطمئنا برای همه مادرها هست و طبیعیه که وقتی یه موجود کوچولوی ظریف دوست داشتنی به آغوش تو سپرده میشه تا مدتها این نگرانی رو داری که آیا میتونی ازش حمایت کنی ؟ میتونی براش مادر خوبی باشی ؟ میتونی اونطور که شایستس بزرگش کنی ؟ میتونی براش بهترین باشی ؟؟؟؟

باید از نگرانیهام مینوشتم تا با نوشتنم آروم بشم . هم دوستای همفکر و خوبی که دارم تجربیاتشون رو به من هم بگن و هم اینا تجربیاتی باشه برای کسانی که کوچولوهاشون هنوز به دنیا نیومدن یا از پسر من کوچکترن و به این تجربیات احتیاج دارن .

به هر حال پست بعد میخوام چند تا از نگرانیهام رو بنویسم که تو روزای بارداری و روزای اول تولد رادین داشتم . البته شاید بعضیهاش خنده دار باشه . پست بعد خصوصیه چون این نگرانیهام هم خصوصین

اینا رو نوشتم که بگم یکی از مسائلی که من و بابا علی براش نگران بودیم ۳ روز پیش یعنی ۱۳ آبان ۱۳۸۸ درست در  ۱۳۸  روزگی رادین رفع شد .

خدا رو صد هزار بار شکر .

موضوع ازاین قراره که در مجرای چشم بعضی از کوچولوها پرده نازکی هست که اجازه نمیده اشک و ترشحات چشمشون وارد مجرای اشکی بشه و به خاطر همین اشک چشم دائم بیرون میریزه و دائم چشمای خوشگلشون خیسه یا ترشحات چشمشون گوشه چشمشون جمع میشه . 

مجرای چشم چپ رادین عسلی ما هم موقع تولدش همینطور یه گرفتگی کوچولو داشت و ما اینو تو ۲ هفتگی رادین متوجه شدیم . من اول فکر کردم که چشمش عفونت کرده و با ترس و وحشت ساعت ۸ شب رادین رو بردیم کلینیک مادران و اونجا هم بهمون قطره دادن تا بریزیم توی چشمش و بماند که من از ۳ تا دکتر دیگه  پرسیدم که این قطره ضرر نداشته باشه  و بعد استفاده کردم و چقدرهم تو چشمای اکثرا بسته یه کوچولوی نانازی قطره ریختن سخت و ناراحت کنندس مخصوصا وقتی میبینی چشمش میسوزه و خودش رو جمع میکنه .

وقتی رادین رو بردیم پیش عمو صفای مهربونش   گفت که مجرای اشک چشمش یه کم تنگ هست و باید با ماساژ کنار چشمش موقع شیر خوردن (تنها وقتی که کوچولوها اجازه دست زدن به کنار چشمشون رو میدن ) تا ۶ ماهگی رفع بشه وگرنه نیاز به میل زدن پیدا میکنه !

من و باباعلی حتی نمیتونستیم  تصور هم بکنیم که بخوان چشای خوشگل عسلمون رو میل بزنن و به صورت نحیفش کوچکترین آزاری برسونن .

این ماه که رفتیم پیش عمو صفا گفت چشمش خیلی بهتره و تا ماه دیگه صبر میکنیم اگر خوب نشد معرفیتون میکنم به یه چشم پزشک خوب تا راهکارش رو بهتون بگه .

من و بابایی کلی غصه دار بودیم که نکنه چشای ملوسکمون خوب نشه و ما مجبور بشیم کاری رو بکنیم که اصلا و ابدا دوست نداشتیم تا وقتی عمه جون رادین رو دیدیم و اون بهمون گفت که امین ( پسرعمه ) تا ۱۱ماهگی این مشکل رو داشته و بعد خوب شده . خب ما هم تصمیم گرفتیم که اگر خدایی نکرده خوب نشد ما هم صبر کنیم و زود اقدام نکنیم .

هفته گذشته وقتی داشتم چشمای خوشگل نازنینم رو ماساژ میدادم و عزیزم داشت شیر میخورد یه دفعه عطسه کرد و یه قطره آب از توی بینیش پرید بیرون . با توجه به اینکه عمو صفا توضیح داده بود که معمولا همه ما چشمامون دائم خیس میشه و ترشح داره و  این ترشحات از راه مجرای چشم میریزه توی بینی و به همین خاطر هیچوقت از چشممون اشک نمیاد من فکر کردم که شاید مجرای اشک چشم رادین باز شده که این قطره آب ازش پرید بیرون (خب آدم همیشه دوست داره هر چیزی رو به چیزای خوبی که دوست داره ربط بده دیگه) ولی بازم بعدش که چشمای نازش رو ماساژ میدادم میدیدم که کنار چشمش هنوز ترشحات  جمع شده و هنوز هم ازچشمای خوشگل ملوسکم  اشک میاد .

تا ۳ روز پیش   وقتی چشمای خوشگلش رو ماساژ دادم متوجه شدم که دیگه خشک شده و ترشحی نداره . گفتم شاید الان اینطوریه و چند ساعت بعد بازم ماساژ دادم و بازم خشک بود و چند ساعت بعد دوباره  و ... هورااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا مجرای اشکش باز شد ...

انقدر من و بابایی خوشحالیم که داریم بال درمیاریم از این موضوع

خدا رو صدهرزار بارشکر

این موضوع به ظاهر ساده شده بود کابوس من وبابایی . فقط فقط هم دوست داشتیم که این مسئله خود به خود رفع بشه و نیازی به استفاده از وسایل پزشکی نباشه .

نمیدونم چطور بگم که چقدر خوشحالم و چقدرشاکر

اینو نوشتم تا هم برای خودم ثبت بشه و هم اگر کسی از دوستای رادین کوچولوی من این مشکل رو داشت مادر یا پدر مهربونش دلگرم بشه که این مسئله چیز مهمی نیست و خودش رفع میشه پس نگران نباشید

اینم عکسای جدید نازنین پسرم

رادین روی پای "ماجون" در خواب ناز ( اولین باره که عروسکش رو بغل کرده )

رادین خوش اخلاق من

رادین  در سوز و سرما توی پارک ( خوابِ خواب )

رادین در سوز و سرما توی پارک ( بیداره بیدار )

آماده شدن برای حرکت به سمت جلو :)

رادین در مهمونی ! (خونه خاله لیلا جون ) یه دقیقه برای عکس انداختن پیش بندش رو باز کردما !:)

+ نوشته شده در  شنبه شانزدهم آبان 1388ساعت 9:5  توسط مامانی 

رادین من امروز بدون کمک غلتید

ساعت ۱۰ و نیم "ماجون" با من تماس گرفت ( آخه من الان تو شرکت هستم و "ماجون" پیش پسر گل من ) و گفت رادین عسلی من بدون کمک در ۱۳۴ روزگی یا به عبارتی ۴ ماه و ۱۰ روزگی غلتید .

مبارک باشه پسر گلم .

خسته نباشی نازنینم .

تلاشت برای اولین غلتیدن رو ستایش میکنم عزیز دلم

 

پی نوشت یه مامان حسود : ناقلا از این به بعد ساعت اولینهات رو بعد از ساعت یک ظهر تنظیم کن که مامانی هم حظ ببره دیگه

دوست دارم نازنینم

+ نوشته شده در  شنبه نهم آبان 1388ساعت 12:1  توسط مامانی 

ساعتهای از تو دور بودن

سلام نازنین پسرم

مدتیه که میخوام بیام وبرات بنویسم .

از لحظه های بزرگ شدنت . از کارهای شیرین جدیدی که انجام میدی و دلمون رو میبری ولی عسلم تو روزای گذشته شرایط جدیدی که برامون پیش اومده کلی آشفتم کرده و حتی نتونستم بیام و عکس خوشگل تولد ۴ماهگیت رو بذارم .

ازروز شنبه  ۲ آبان من برگشتم سره کارم و این یعنی ازشنبه ۲ آبان روزی ۷ ساعت از دیدن بزرگ شدنت محروم شدم . روزی ۷ ساعت از نگاه کردن به خود خودت از بوئیدن نفسهات از شیردادن بهت از عوض کردن پوشکت از راه بردنت توی خونه از کتاب خوندن برات از خندیدنات ازغر زدنات .

نمیخواستم و نمیخوام اینجا غمنامه بنویسم و فقط دوست دارم تو این وبلاگ ازلحظات خوب وقشنگمون برات بنویسم ولی تو این چند روزه انقدر فکرم و ذهنم و روحم درگیره که دیگه تو کلام و نوشته هام هم این فکرا جاری میشه و کاریش نمیشه کرد .

پسر کوچولوی منم که از روز شنبه که مامانش با یه دنیا غصه و دلهره رفت سره کار و برگشت به جای دلداری دادن به مامانش و خندیدن  بهش وقتی ازسره کار اومد خونه روش و از مامانی برمیگردوند و شیر نمیخورد .اصلا هم پیش خودش فکر نکرد که اینطوری مامانش رو دیوونه میکنه و مامانیش دو سه شب تا مرز جنون میره .

قربونت برم که زدن واکسن و رفتن من سره کار رو با هم تجربه کردی و طبیعی ترین واکنش رو نشون دادی عزیزم .

خدا رو شکر که الان بعد از ۴ روز دوباره مثل قبل شیر میخوری و نمیتونم با هیچ کلامی بگم که چقدر لذت میبرم از این قضیه . حتی خیلی خیلی بیشتر از قبل .

ممنون که انقدر مهربونی و انقدرخوب که زود باهام آشتی کردی و بیشتر از این قهر نموندی نازنینم .

اینروزا تو تمام لحظات آماده گریه کردنم و فقط به یه تلنگر احتیاج دارم تا بغضم بشکنه و صورتم خیس بشه. دست خودمم نیست  تو ساعتهایی که سره کار هستم و تو اداره دلم برات تنگ میشه و نمیتونم ساعتهای باقی مونده تا رسیدنم تو خونه رو تحمل کنم و تو ساعتهایی که خونه هستم دلهره فردا و روز کاری جدید عذابم میده .

 

قربونت برم  تو این چند روز که "ماجون " اومده پیشت و ازصبح تا ظهر با هم بودید خیلی خیلی کم شیر خوردی و هنوز به شیشه شیر عادت نکردی و همین هم بیشتر من و اذیت میکنه . اگر بدونم پسر گلی من از صبح تا ظهر شاد و خوشحاله و کلی شیر میخوره خیالم راحت تر میشه و با دلتنگیهام کنار میام . چون مهم تر از آرامش و راحتی تو برای من و بابا علی هیچ چیزی وجود نداره عزیزم . اینکه میدونم صبح تا ظهر پیش کسی هستی که خیلی دوست داره و با وسواسی که من دارم آشناست و عین خودم با نازنینم رفتار میکنه و تمام تلاشش رو برای راحتی و آرامش تو میکنه خیالم رو خیلی راحت میکنه و فقط میمونه مسئله شیر خوردن عسلم که دعا دعا میکنم زودتر باهاش کنار بیایی و دل کوچولوت تا ظهر گرسنه نمونه .

خب دیگه غر غر بسته میخوام برای پسرم از کارای شیرینی که جدیدا انجام میده بنویسم :)

-- اول ازهمه بگم که چند وقتیه که خنده هات تبدیل به قهقهه های شیرین و دوست داشتنی شده که از دیدن و شنیدنش هیچکی سیر نمیشه .مخصوصا شبها که دیگه کم کم خوابت میگیره با کوچکترین "پخخخخی "  قهقهه میزنی و دلم رو آب میکنی .

-- جدیدا باصدای بلند "ادددددددددد" "آغغغغغغغغغون" و صداهای خوشگل همین طوری در میاری و گاهی هم که عصبانی میشی یه جیغ یا داد برره ای میزنی که بیا و ببین .

-- چند وقتیه که دائم تلاش میکنی که بلند بشی بشینی و در هر حالتی که خوابیده باشی یا تکیه داده باشی خودت رو خم میکنی به سمت جلو و با زور میخوای که خودت رو به حالت نشسته دربیاری . حتی گاهی من نگران میشم که کمر خوشگلت درد بگیره انقدر که خمش میکنی .

-- از بغض کردنات بگم که انقدر وقتی لب بالاییت رو جمع میکنی و لب پائین رو تا اونجا که میتونی میدی بیرون و بغض میکنی شیرین و خوردنی میشی که دلم میخواد به نیازت جواب ندم تا این قیافه خوشگل و دوست داشتنی رو طولانی تر ببینم ولی خب دلم نمیاد که پسرم ناراحت باشه و به خاطر همین خیلی کم این صحنه رو میبینم .

-- چند وقته که وسایل و اسباب بازیهات رو با دست میگیری و البته سریعا هم میبری سمت دهن خوشگلت .یعنی کافیه یه اسباب بازی یا کتاب یا هر چیزی رو نزدیکت بیاریم و تو اون رو با دستت لمسش کنی . بلافاصله دستت رو میبری سمت دهنت و شروع میکنی به گاز گاز کردنش

-- اینجا دارم از اولینهات مینویسم پس بذار از اولین غریبی کردنت هم بنویسم .۲۷ مهر وقتی تو خوابیده بودی پدر بزرگ ومادربزرگت (بابا عبدالله و مامان ترکان) اومدن خونمون . وقتی بیدار شدی و باباعلی از اتاق آوردت بیرون چند دقیقه ای به بابا بزرگ نگاه کردی و بعد لبات رو همون طوری خوشگل کردی و زدی زیر گریه .اینم از اولین غریبی کردن نازنین پسر .

-- از دالی بازی خیلی خوشت میاد و با وجود اینکه کوچمولوی منی ولی خودت یه جورایی با ما دالی بازی میکنی . یعنی وقتی باهات حرف میزنیم و میخندونیمت چند ثانیه روت رو به یه سمت دیگه میکنی و دوباره برمیگردی سمت ما و اینطوری چند ثانیه ما رو میبینی و دوباره چند ثانیه نمیبینی .یعنی دالی موشه بازی با مامان و بقیه ..

-- این آخری هم بگم که خیلی خیلی دوسش دارم و چند روز که ازش محروم بودم بیشتر هم عاشقش شدم . اونم اینه که شبها وقتی گرسنه میشی توی خواب بدون اینکه صدا کنی دائم سرت رو به سمت راست یا چپ میچرخونی و دهن خوشگلت رو بازمیکنی .یعنی من آمادم که می می بخورم و یالا بدو بهم می می بده . و اگر خدایی نکرده من خواب باشم و نبینم یا تو اتاق نباشم کلافه میشی و میزنی زیر گریه .

خب این پست خیلی طولانی شد الان تمومش میکنم .... حذف شد ........اینو ۴شنبه ای که رفتیم پیش عمو صفای خوب و مهربون بهمون گفت . ۵ شنبه صبح هم دومین واکسن بی ادب و بدجنس یعنی سه گانه و فلج اطفال رو زدی و حسابی اینبار واکسن بی ادب اذیتت کرد و تا شنبه صبح یه کوچولو تب داشتی و بیحال بودی و من و بابا علی دق کردیم تا تبت اومد زیر ۳۷ درجه و تو دوباره سره حال شدی . البته کلا تبت بالای ۳۸ نرفت ولی خب همون یه کوچولو هم برای بدن ظریف تو زیادی بود وما رو کلی نگران کرد مخصوصا اینکه قطره استامینوفنت رو هم دوست نداشتی وهر بار که بهت میدادم کلا هر چی تو معدت بود رو تحویلم میدادی !

 

اینم چند تا عکس از عزیزترینم

اون شامپاین به افتخار یکسالگی وبلاگه

این دوتا آخری عکس از روی عکسه و به خاطر همین کیفیت خوبی نداره

پ .ن: اینم الان یادم اومد که دیشب یعنی ۵ آبان رادین ازحالت دمر به حالت طاق باز برگشت  یعنی کم کم باید منتظر یه غلطیدن سریع وتند فرز باید باشیم .

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه ششم آبان 1388ساعت 10:33  توسط مامانی 

تولد هدیه ناب خدا

                           

۱ سال پیش در چنین روزی از حضور یه فرشته آسمونی با خبر شدم  ....

از دمیده شدن روح حضور در کالبدم . در بطنم ...

۱ سال پیش در چنین روزی با خبر شدم که من میزبان یکی از فرشته ها شدم و نازنینی میهمان وجود من

اینجا  با خودم عهد بستم که برای فرشته کوچکم . برای هدیه ناب خدا بنویسم

بنویسم تا یادم بمونه چه لحظات نابی رو سپری کردم

بنویسم تا یادم بمونه که چقدر خوشبختم

بنویسم تا یادم بمونه هر روز و هر لحظه با تو و برای تو زندگی کردن چقدر برای من و علی لذت بخش بوده و هست و خواهد بود .

بنویسم تا لحظه لحظه رشد و بزرگ شدنت رو ثبت کنم و به یاد داشته باشم .

تا یادت بمونه همیشه و همیشه ناب ترین هدیه آسمونی هستی که به زندگی من و علی رنگِ سبز بودن و طعمِ شیرین داشتن رو دادی .

تا یادت بمونه از روزی که گوهرِ ناب بودن در بطن من شکل گرفت زندگی من و علی غرق نور و شادی شد و همچنان نورانی و نورانی تر شد و میشه و خواهد شد .

 

یک سالگی وبلاگ رادین یعنی یک سالگی حس قشنگ بودن یعنی یک سالگی حس ناب داشتن

امروز وبلاگ رادین یک ساله شد و رادین قشنگم ۴ ماهه

نازنینم ۴ ماهه شدنت مبارک

عزیزترینم یک سالگی وبلاگت مبارک 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و نهم مهر 1388ساعت 0:16  توسط مامانی 

این روزای ما

پسر گلم یکی دیگه از خاله های خوبش رو ملاقات کرد . خاله راحیل عزیز که الان در شرایط سخت انتخابه و از ته دل براش آرزوی بهترین انتخاب و بهترین آینده رو دارم .

خاله خوب و مهربون رادین از دیدنت خوشحال شدیم و خیلی خیلی ممنون بابت کادوی قشنگت و همینطور این دسته گل خوشگل .

خب نازنین مامان این روزا هر چیزی که از نزدیکی تو رد بشه و تو دستت بهش برسه یه راست میره سمت دهن خوشگلت و البته آخرش هم ولش میکنی و دستای ناز خودت رو میخوری !

اینجا تو داری کتاب میخونی ( نه ببخشید میخوری !)

و همینطور اینجا

وقتی داری شیر میخوری خدا نکنه که یه صدای هر چند کوچیک و آروم اون اطراف بشنوی غذا مذا رو ول میکنی و دنبال منبع صدا سرت رو میچرخونی . یعنی اگر مامان بخواد همراه با شیر خوردن تو خدایی نکرده با کسی تلفنی صحبت کنه یا زبونم لال زبونم لال تلویزیون تماشا کنه دیگه شیر خوردن تعطیله .

قربونت برم که عاششق این کاراتم .

 

عسل خوش اخلاقم چند شبی هست که برای خوابیدن بهونه میگیری و با گریه میخوابی که فکر میکنم به خاطر لثه هات باشه . فکر میکنم که لثه های خوشگلت میخاره و همین اذیتت میکنه . عمو صفا اینبار که رفتیم پیشش گفت که پماد بی حس کننده ( البته یه کوچولو ) رو انگشتم بزنم و بمالم روی لثه قند عسلم .پماد رو برات تهیه کردیم  اما مامان مونا هنوزم تو استفاده از این پماد شک داره ! ( لطفا مامانا کمممممممک )

خلاصه که تازگیها تا ۱۱ و گاهی ۱۲ شب بیداری و بی تابی میکینی و انگشتات رو مک میزنی الهی من قربون اون انگشت خوردنت .

فدات بشم که انقدر با حرص انگشت نخوری .

راستی هفته گذشته به خاطر یه نگرانی کوچولو رفتیم پیش عمو صفا و خدا رو صد هزار بار شکر که نگرانیم بی مورد بود . فکر کنم عمو صفا اسم مامان مونا رو گذاشته " خانومه سوال ؟ " آخه هر بار که میریم پیشش من دفتر سوالاتم رو در میارم و یه سره ازش میپرسم  حالا اینبار که رفته بودیم چون وسط ماه بود نصفه سوالام رو پرسیدم و بقیش موند برای چک آپ سره ماه  

پسر گلم ۵ شنبه هفته دیگه نوبت واکسن بی ادب و بدجنس بعدی میرسه و من خدا خدا میکنم که تو نه تب کنی و نه اذیت بشی .

نازنین مامان من باید از شنبه ۱ آبان برم سره کار و این دو تا یعنی واکسن تو و شروع به کار من فکرم رو خیلی به خودش مشغول کرده . البته "ماجون" قول داده که چند وقتی بیاد پیش قند عسل من تا مامان مونا بتونه  دوباره مرخصی بگیره و یه مدت دیگه کنار عزیزترین فرشته زمینیش باشه .

دعا کن همه چیز خوب پیش بره .....

این عکسای آتلیه هست که تو پست قبل راجع بهشون نوشتم و البته به خاطر اینکه فایلش رو نداشتم از روی دیوار خونه عکس انداختم !

از روی بقیه نتونستم عکس بندازم چون نور فلاش می افتاد توی عکس . فردا صبح تو نور خورشید عکس میندازم و اگر خوب شد میذارم اینجا :)

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  شنبه هجدهم مهر 1388ساعت 20:58  توسط مامانی