تبليغاتX
هدیه ناب خدا

نوشته هاي پيشين
پيوندها




 RSS 

POWERED BY
BLOGFA.COM

یه خبر خوب

من اینجا هیچوقت از دلنگرانیهام چیزی ننوشته بودم که صد البته الان که فکر میکنم میبینم چقدر اشتباه کردم که ننوشتم . همیشه تفکر من این بود که وبلاگ گل پسرم جائیه که میخوام فقط و فقط از شادی و خبرای خوب و اتفاقای شیرین توش بنویسم و هیچ وقت دلنگرانیهام رو اینجا منعکس نکردم . البته این نگرانیها مطمئنا برای همه مادرها هست و طبیعیه که وقتی یه موجود کوچولوی ظریف دوست داشتنی به آغوش تو سپرده میشه تا مدتها این نگرانی رو داری که آیا میتونی ازش حمایت کنی ؟ میتونی براش مادر خوبی باشی ؟ میتونی اونطور که شایستس بزرگش کنی ؟ میتونی براش بهترین باشی ؟؟؟؟

باید از نگرانیهام مینوشتم تا با نوشتنم آروم بشم . هم دوستای همفکر و خوبی که دارم تجربیاتشون رو به من هم بگن و هم اینا تجربیاتی باشه برای کسانی که کوچولوهاشون هنوز به دنیا نیومدن یا از پسر من کوچکترن و به این تجربیات احتیاج دارن .

به هر حال پست بعد میخوام چند تا از نگرانیهام رو بنویسم که تو روزای بارداری و روزای اول تولد رادین داشتم . البته شاید بعضیهاش خنده دار باشه . پست بعد خصوصیه چون این نگرانیهام هم خصوصین

اینا رو نوشتم که بگم یکی از مسائلی که من و بابا علی براش نگران بودیم ۳ روز پیش یعنی ۱۳ آبان ۱۳۸۸ درست در  ۱۳۸  روزگی رادین رفع شد .

خدا رو صد هزار بار شکر .

موضوع ازاین قراره که در مجرای چشم بعضی از کوچولوها پرده نازکی هست که اجازه نمیده اشک و ترشحات چشمشون وارد مجرای اشکی بشه و به خاطر همین اشک چشم دائم بیرون میریزه و دائم چشمای خوشگلشون خیسه یا ترشحات چشمشون گوشه چشمشون جمع میشه . 

مجرای چشم چپ رادین عسلی ما هم موقع تولدش همینطور یه گرفتگی کوچولو داشت و ما اینو تو ۲ هفتگی رادین متوجه شدیم . من اول فکر کردم که چشمش عفونت کرده و با ترس و وحشت ساعت ۸ شب رادین رو بردیم کلینیک مادران و اونجا هم بهمون قطره دادن تا بریزیم توی چشمش و بماند که من از ۳ تا دکتر دیگه  پرسیدم که این قطره ضرر نداشته باشه  و بعد استفاده کردم و چقدرهم تو چشمای اکثرا بسته یه کوچولوی نانازی قطره ریختن سخت و ناراحت کنندس مخصوصا وقتی میبینی چشمش میسوزه و خودش رو جمع میکنه .

وقتی رادین رو بردیم پیش عمو صفای مهربونش   گفت که مجرای اشک چشمش یه کم تنگ هست و باید با ماساژ کنار چشمش موقع شیر خوردن (تنها وقتی که کوچولوها اجازه دست زدن به کنار چشمشون رو میدن ) تا ۶ ماهگی رفع بشه وگرنه نیاز به میل زدن پیدا میکنه !

من و باباعلی حتی نمیتونستیم  تصور هم بکنیم که بخوان چشای خوشگل عسلمون رو میل بزنن و به صورت نحیفش کوچکترین آزاری برسونن .

این ماه که رفتیم پیش عمو صفا گفت چشمش خیلی بهتره و تا ماه دیگه صبر میکنیم اگر خوب نشد معرفیتون میکنم به یه چشم پزشک خوب تا راهکارش رو بهتون بگه .

من و بابایی کلی غصه دار بودیم که نکنه چشای ملوسکمون خوب نشه و ما مجبور بشیم کاری رو بکنیم که اصلا و ابدا دوست نداشتیم تا وقتی عمه جون رادین رو دیدیم و اون بهمون گفت که امین ( پسرعمه ) تا ۱۱ماهگی این مشکل رو داشته و بعد خوب شده . خب ما هم تصمیم گرفتیم که اگر خدایی نکرده خوب نشد ما هم صبر کنیم و زود اقدام نکنیم .

هفته گذشته وقتی داشتم چشمای خوشگل نازنینم رو ماساژ میدادم و عزیزم داشت شیر میخورد یه دفعه عطسه کرد و یه قطره آب از توی بینیش پرید بیرون . با توجه به اینکه عمو صفا توضیح داده بود که معمولا همه ما چشمامون دائم خیس میشه و ترشح داره و  این ترشحات از راه مجرای چشم میریزه توی بینی و به همین خاطر هیچوقت از چشممون اشک نمیاد من فکر کردم که شاید مجرای اشک چشم رادین باز شده که این قطره آب ازش پرید بیرون (خب آدم همیشه دوست داره هر چیزی رو به چیزای خوبی که دوست داره ربط بده دیگه) ولی بازم بعدش که چشمای نازش رو ماساژ میدادم میدیدم که کنار چشمش هنوز ترشحات  جمع شده و هنوز هم ازچشمای خوشگل ملوسکم  اشک میاد .

تا ۳ روز پیش   وقتی چشمای خوشگلش رو ماساژ دادم متوجه شدم که دیگه خشک شده و ترشحی نداره . گفتم شاید الان اینطوریه و چند ساعت بعد بازم ماساژ دادم و بازم خشک بود و چند ساعت بعد دوباره  و ... هورااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا مجرای اشکش باز شد ...

انقدر من و بابایی خوشحالیم که داریم بال درمیاریم از این موضوع

خدا رو صدهرزار بارشکر

این موضوع به ظاهر ساده شده بود کابوس من وبابایی . فقط فقط هم دوست داشتیم که این مسئله خود به خود رفع بشه و نیازی به استفاده از وسایل پزشکی نباشه .

نمیدونم چطور بگم که چقدر خوشحالم و چقدرشاکر

اینو نوشتم تا هم برای خودم ثبت بشه و هم اگر کسی از دوستای رادین کوچولوی من این مشکل رو داشت مادر یا پدر مهربونش دلگرم بشه که این مسئله چیز مهمی نیست و خودش رفع میشه پس نگران نباشید

اینم عکسای جدید نازنین پسرم

رادین روی پای "ماجون" در خواب ناز ( اولین باره که عروسکش رو بغل کرده )

رادین خوش اخلاق من

رادین  در سوز و سرما توی پارک ( خوابِ خواب )

رادین در سوز و سرما توی پارک ( بیداره بیدار )

آماده شدن برای حرکت به سمت جلو :)

رادین در مهمونی ! (خونه خاله لیلا جون ) یه دقیقه برای عکس انداختن پیش بندش رو باز کردما !:)

+ نوشته شده در  شنبه شانزدهم آبان 1388ساعت 9:5  توسط مامانی 

رادین من امروز بدون کمک غلتید

ساعت ۱۰ و نیم "ماجون" با من تماس گرفت ( آخه من الان تو شرکت هستم و "ماجون" پیش پسر گل من ) و گفت رادین عسلی من بدون کمک در ۱۳۴ روزگی یا به عبارتی ۴ ماه و ۱۰ روزگی غلتید .

مبارک باشه پسر گلم .

خسته نباشی نازنینم .

تلاشت برای اولین غلتیدن رو ستایش میکنم عزیز دلم

 

پی نوشت یه مامان حسود : ناقلا از این به بعد ساعت اولینهات رو بعد از ساعت یک ظهر تنظیم کن که مامانی هم حظ ببره دیگه

دوست دارم نازنینم

+ نوشته شده در  شنبه نهم آبان 1388ساعت 12:1  توسط مامانی 

ساعتهای از تو دور بودن

سلام نازنین پسرم

مدتیه که میخوام بیام وبرات بنویسم .

از لحظه های بزرگ شدنت . از کارهای شیرین جدیدی که انجام میدی و دلمون رو میبری ولی عسلم تو روزای گذشته شرایط جدیدی که برامون پیش اومده کلی آشفتم کرده و حتی نتونستم بیام و عکس خوشگل تولد ۴ماهگیت رو بذارم .

ازروز شنبه  ۲ آبان من برگشتم سره کارم و این یعنی ازشنبه ۲ آبان روزی ۷ ساعت از دیدن بزرگ شدنت محروم شدم . روزی ۷ ساعت از نگاه کردن به خود خودت از بوئیدن نفسهات از شیردادن بهت از عوض کردن پوشکت از راه بردنت توی خونه از کتاب خوندن برات از خندیدنات ازغر زدنات .

نمیخواستم و نمیخوام اینجا غمنامه بنویسم و فقط دوست دارم تو این وبلاگ ازلحظات خوب وقشنگمون برات بنویسم ولی تو این چند روزه انقدر فکرم و ذهنم و روحم درگیره که دیگه تو کلام و نوشته هام هم این فکرا جاری میشه و کاریش نمیشه کرد .

پسر کوچولوی منم که از روز شنبه که مامانش با یه دنیا غصه و دلهره رفت سره کار و برگشت به جای دلداری دادن به مامانش و خندیدن  بهش وقتی ازسره کار اومد خونه روش و از مامانی برمیگردوند و شیر نمیخورد .اصلا هم پیش خودش فکر نکرد که اینطوری مامانش رو دیوونه میکنه و مامانیش دو سه شب تا مرز جنون میره .

قربونت برم که زدن واکسن و رفتن من سره کار رو با هم تجربه کردی و طبیعی ترین واکنش رو نشون دادی عزیزم .

خدا رو شکر که الان بعد از ۴ روز دوباره مثل قبل شیر میخوری و نمیتونم با هیچ کلامی بگم که چقدر لذت میبرم از این قضیه . حتی خیلی خیلی بیشتر از قبل .

ممنون که انقدر مهربونی و انقدرخوب که زود باهام آشتی کردی و بیشتر از این قهر نموندی نازنینم .

اینروزا تو تمام لحظات آماده گریه کردنم و فقط به یه تلنگر احتیاج دارم تا بغضم بشکنه و صورتم خیس بشه. دست خودمم نیست  تو ساعتهایی که سره کار هستم و تو اداره دلم برات تنگ میشه و نمیتونم ساعتهای باقی مونده تا رسیدنم تو خونه رو تحمل کنم و تو ساعتهایی که خونه هستم دلهره فردا و روز کاری جدید عذابم میده .

 

قربونت برم  تو این چند روز که "ماجون " اومده پیشت و ازصبح تا ظهر با هم بودید خیلی خیلی کم شیر خوردی و هنوز به شیشه شیر عادت نکردی و همین هم بیشتر من و اذیت میکنه . اگر بدونم پسر گلی من از صبح تا ظهر شاد و خوشحاله و کلی شیر میخوره خیالم راحت تر میشه و با دلتنگیهام کنار میام . چون مهم تر از آرامش و راحتی تو برای من و بابا علی هیچ چیزی وجود نداره عزیزم . اینکه میدونم صبح تا ظهر پیش کسی هستی که خیلی دوست داره و با وسواسی که من دارم آشناست و عین خودم با نازنینم رفتار میکنه و تمام تلاشش رو برای راحتی و آرامش تو میکنه خیالم رو خیلی راحت میکنه و فقط میمونه مسئله شیر خوردن عسلم که دعا دعا میکنم زودتر باهاش کنار بیایی و دل کوچولوت تا ظهر گرسنه نمونه .

خب دیگه غر غر بسته میخوام برای پسرم از کارای شیرینی که جدیدا انجام میده بنویسم :)

-- اول ازهمه بگم که چند وقتیه که خنده هات تبدیل به قهقهه های شیرین و دوست داشتنی شده که از دیدن و شنیدنش هیچکی سیر نمیشه .مخصوصا شبها که دیگه کم کم خوابت میگیره با کوچکترین "پخخخخی "  قهقهه میزنی و دلم رو آب میکنی .

-- جدیدا باصدای بلند "ادددددددددد" "آغغغغغغغغغون" و صداهای خوشگل همین طوری در میاری و گاهی هم که عصبانی میشی یه جیغ یا داد برره ای میزنی که بیا و ببین .

-- چند وقتیه که دائم تلاش میکنی که بلند بشی بشینی و در هر حالتی که خوابیده باشی یا تکیه داده باشی خودت رو خم میکنی به سمت جلو و با زور میخوای که خودت رو به حالت نشسته دربیاری . حتی گاهی من نگران میشم که کمر خوشگلت درد بگیره انقدر که خمش میکنی .

-- از بغض کردنات بگم که انقدر وقتی لب بالاییت رو جمع میکنی و لب پائین رو تا اونجا که میتونی میدی بیرون و بغض میکنی شیرین و خوردنی میشی که دلم میخواد به نیازت جواب ندم تا این قیافه خوشگل و دوست داشتنی رو طولانی تر ببینم ولی خب دلم نمیاد که پسرم ناراحت باشه و به خاطر همین خیلی کم این صحنه رو میبینم .

-- چند وقته که وسایل و اسباب بازیهات رو با دست میگیری و البته سریعا هم میبری سمت دهن خوشگلت .یعنی کافیه یه اسباب بازی یا کتاب یا هر چیزی رو نزدیکت بیاریم و تو اون رو با دستت لمسش کنی . بلافاصله دستت رو میبری سمت دهنت و شروع میکنی به گاز گاز کردنش

-- اینجا دارم از اولینهات مینویسم پس بذار از اولین غریبی کردنت هم بنویسم .۲۷ مهر وقتی تو خوابیده بودی پدر بزرگ ومادربزرگت (بابا عبدالله و مامان ترکان) اومدن خونمون . وقتی بیدار شدی و باباعلی از اتاق آوردت بیرون چند دقیقه ای به بابا بزرگ نگاه کردی و بعد لبات رو همون طوری خوشگل کردی و زدی زیر گریه .اینم از اولین غریبی کردن نازنین پسر .

-- از دالی بازی خیلی خوشت میاد و با وجود اینکه کوچمولوی منی ولی خودت یه جورایی با ما دالی بازی میکنی . یعنی وقتی باهات حرف میزنیم و میخندونیمت چند ثانیه روت رو به یه سمت دیگه میکنی و دوباره برمیگردی سمت ما و اینطوری چند ثانیه ما رو میبینی و دوباره چند ثانیه نمیبینی .یعنی دالی موشه بازی با مامان و بقیه ..

-- این آخری هم بگم که خیلی خیلی دوسش دارم و چند روز که ازش محروم بودم بیشتر هم عاشقش شدم . اونم اینه که شبها وقتی گرسنه میشی توی خواب بدون اینکه صدا کنی دائم سرت رو به سمت راست یا چپ میچرخونی و دهن خوشگلت رو بازمیکنی .یعنی من آمادم که می می بخورم و یالا بدو بهم می می بده . و اگر خدایی نکرده من خواب باشم و نبینم یا تو اتاق نباشم کلافه میشی و میزنی زیر گریه .

خب این پست خیلی طولانی شد الان تمومش میکنم .... حذف شد ........اینو ۴شنبه ای که رفتیم پیش عمو صفای خوب و مهربون بهمون گفت . ۵ شنبه صبح هم دومین واکسن بی ادب و بدجنس یعنی سه گانه و فلج اطفال رو زدی و حسابی اینبار واکسن بی ادب اذیتت کرد و تا شنبه صبح یه کوچولو تب داشتی و بیحال بودی و من و بابا علی دق کردیم تا تبت اومد زیر ۳۷ درجه و تو دوباره سره حال شدی . البته کلا تبت بالای ۳۸ نرفت ولی خب همون یه کوچولو هم برای بدن ظریف تو زیادی بود وما رو کلی نگران کرد مخصوصا اینکه قطره استامینوفنت رو هم دوست نداشتی وهر بار که بهت میدادم کلا هر چی تو معدت بود رو تحویلم میدادی !

 

اینم چند تا عکس از عزیزترینم

اون شامپاین به افتخار یکسالگی وبلاگه

این دوتا آخری عکس از روی عکسه و به خاطر همین کیفیت خوبی نداره

پ .ن: اینم الان یادم اومد که دیشب یعنی ۵ آبان رادین ازحالت دمر به حالت طاق باز برگشت  یعنی کم کم باید منتظر یه غلطیدن سریع وتند فرز باید باشیم .

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه ششم آبان 1388ساعت 10:33  توسط مامانی 

تولد هدیه ناب خدا

                           

۱ سال پیش در چنین روزی از حضور یه فرشته آسمونی با خبر شدم  ....

از دمیده شدن روح حضور در کالبدم . در بطنم ...

۱ سال پیش در چنین روزی با خبر شدم که من میزبان یکی از فرشته ها شدم و نازنینی میهمان وجود من

اینجا  با خودم عهد بستم که برای فرشته کوچکم . برای هدیه ناب خدا بنویسم

بنویسم تا یادم بمونه چه لحظات نابی رو سپری کردم

بنویسم تا یادم بمونه که چقدر خوشبختم

بنویسم تا یادم بمونه هر روز و هر لحظه با تو و برای تو زندگی کردن چقدر برای من و علی لذت بخش بوده و هست و خواهد بود .

بنویسم تا لحظه لحظه رشد و بزرگ شدنت رو ثبت کنم و به یاد داشته باشم .

تا یادت بمونه همیشه و همیشه ناب ترین هدیه آسمونی هستی که به زندگی من و علی رنگِ سبز بودن و طعمِ شیرین داشتن رو دادی .

تا یادت بمونه از روزی که گوهرِ ناب بودن در بطن من شکل گرفت زندگی من و علی غرق نور و شادی شد و همچنان نورانی و نورانی تر شد و میشه و خواهد شد .

 

یک سالگی وبلاگ رادین یعنی یک سالگی حس قشنگ بودن یعنی یک سالگی حس ناب داشتن

امروز وبلاگ رادین یک ساله شد و رادین قشنگم ۴ ماهه

نازنینم ۴ ماهه شدنت مبارک

عزیزترینم یک سالگی وبلاگت مبارک 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و نهم مهر 1388ساعت 0:16  توسط مامانی 

این روزای ما

پسر گلم یکی دیگه از خاله های خوبش رو ملاقات کرد . خاله راحیل عزیز که الان در شرایط سخت انتخابه و از ته دل براش آرزوی بهترین انتخاب و بهترین آینده رو دارم .

خاله خوب و مهربون رادین از دیدنت خوشحال شدیم و خیلی خیلی ممنون بابت کادوی قشنگت و همینطور این دسته گل خوشگل .

خب نازنین مامان این روزا هر چیزی که از نزدیکی تو رد بشه و تو دستت بهش برسه یه راست میره سمت دهن خوشگلت و البته آخرش هم ولش میکنی و دستای ناز خودت رو میخوری !

اینجا تو داری کتاب میخونی ( نه ببخشید میخوری !)

و همینطور اینجا

وقتی داری شیر میخوری خدا نکنه که یه صدای هر چند کوچیک و آروم اون اطراف بشنوی غذا مذا رو ول میکنی و دنبال منبع صدا سرت رو میچرخونی . یعنی اگر مامان بخواد همراه با شیر خوردن تو خدایی نکرده با کسی تلفنی صحبت کنه یا زبونم لال زبونم لال تلویزیون تماشا کنه دیگه شیر خوردن تعطیله .

قربونت برم که عاششق این کاراتم .

 

عسل خوش اخلاقم چند شبی هست که برای خوابیدن بهونه میگیری و با گریه میخوابی که فکر میکنم به خاطر لثه هات باشه . فکر میکنم که لثه های خوشگلت میخاره و همین اذیتت میکنه . عمو صفا اینبار که رفتیم پیشش گفت که پماد بی حس کننده ( البته یه کوچولو ) رو انگشتم بزنم و بمالم روی لثه قند عسلم .پماد رو برات تهیه کردیم  اما مامان مونا هنوزم تو استفاده از این پماد شک داره ! ( لطفا مامانا کمممممممک )

خلاصه که تازگیها تا ۱۱ و گاهی ۱۲ شب بیداری و بی تابی میکینی و انگشتات رو مک میزنی الهی من قربون اون انگشت خوردنت .

فدات بشم که انقدر با حرص انگشت نخوری .

راستی هفته گذشته به خاطر یه نگرانی کوچولو رفتیم پیش عمو صفا و خدا رو صد هزار بار شکر که نگرانیم بی مورد بود . فکر کنم عمو صفا اسم مامان مونا رو گذاشته " خانومه سوال ؟ " آخه هر بار که میریم پیشش من دفتر سوالاتم رو در میارم و یه سره ازش میپرسم  حالا اینبار که رفته بودیم چون وسط ماه بود نصفه سوالام رو پرسیدم و بقیش موند برای چک آپ سره ماه  

پسر گلم ۵ شنبه هفته دیگه نوبت واکسن بی ادب و بدجنس بعدی میرسه و من خدا خدا میکنم که تو نه تب کنی و نه اذیت بشی .

نازنین مامان من باید از شنبه ۱ آبان برم سره کار و این دو تا یعنی واکسن تو و شروع به کار من فکرم رو خیلی به خودش مشغول کرده . البته "ماجون" قول داده که چند وقتی بیاد پیش قند عسل من تا مامان مونا بتونه  دوباره مرخصی بگیره و یه مدت دیگه کنار عزیزترین فرشته زمینیش باشه .

دعا کن همه چیز خوب پیش بره .....

این عکسای آتلیه هست که تو پست قبل راجع بهشون نوشتم و البته به خاطر اینکه فایلش رو نداشتم از روی دیوار خونه عکس انداختم !

از روی بقیه نتونستم عکس بندازم چون نور فلاش می افتاد توی عکس . فردا صبح تو نور خورشید عکس میندازم و اگر خوب شد میذارم اینجا :)

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  شنبه هجدهم مهر 1388ساعت 20:58  توسط مامانی 

105 روزگیه فرشته

سلام  خوشگل من

عزیز دلم میدونی چند روزه که میخوام بیام و برات بنویسم ولی نمیشه . دیگه امروز گفتم اگر نیام و از گل پسریم ننویسم نمیشه که نمیشه  حتی اگر بازم نصفه شب بشه !

اول از همه بگم که ۳۱ شهریور رفتیم پیش عمو صفا ( آقای دکتر ) و خدا رو شکر همه چیز عالی بود . قدت ۶۱ سانت و وزنت ۷۱۰۰ گرم شده بود که یعنی خدا رو شکر روی منحنی رشدت هستی .

عمو گفت که لثه های پسرک شیرینم ملتهب شده و این یعنی کم کمک داره آماده میشه تا چند ماه آینده مرواریدا ی خوشگلش رو ببینی . به خاطر همین دیگه دائم آب دهنت چونه قشنگت رو خیس میکنه و اگر پیش بند نداشته باشی باید ساعتی یه بار لباست رو عوض کنم انقدر که خیس میشه . الهی من دورت بگردم که جدیدا هم یاد گرفتی لبات رو روی هم میذاری با یه پوووووووووووووو آب دهنت رو میدی بیرون و انقدر شیرین و دوست داشتنی این کار رو میکنی که دلم میخواد بخورمت .

اینم بگم که مدتی بود که شبا راه بینیت بسته میشد و سخت شیر میخوردی وقتی به عمو صفا گفتیم پیشنهاد داد که برات بخور گرم تو اتاق بذاریم تا راحت تر بخوابی و راه بینیت بسته نشه . بابا علی هم رفت برات یه سفینه فضایی خرید که وقتی آبش میکنیم و میزنیم به برق ازش بخار میاد بیرون ! از اون موقع تا حالا دیگه راحت تر میخوابی و کمتر راه بینیت بسته میشه . ( اینو برای مامانای دوستای گلت نوشتم که اگر مشکل مشابه دارن از بخور استفاده کنند )

نمیدونم برات نوشتم یا نه ولی صبحها یا هر وقتی که از خواب بیدار میشی اولین کاری که میکنی اینه که پاهات رو میبری توی شکمت و با یه حرکت سریع پتو رو شوت میکنی کنار .

جدیدا در برابر حرفایی که باهات میزنم واکنش نشون میدی و با آقااااااااااااااااااااااااااا یا آآآآآآآآآآآآآآآآ یا آققققققققققققق  جوابم رو میدی یا از ته دل جیغ میکشی . وقتایی هم که حوصلت سر رفته باشه و بخوای بگی بلندت کنیم شروع میکنی به اوووووووووووووووووووووووووو گفتن . الهی من قربون این مدل حرف زدنت بررررررررررررررم آخه خوشگلم .

چند روزه که وقتی میبرمت جلوی آینه و خودت رو میبینی میخندی و واکنش نشون میدی . حالا اگر منم باهات حرف بزنم و سر تکون دادنای من رو هم ببینی که خندت بیشتر هم میشه .

تا تاریخها رو گم نکردم اینم بگم که ۱ مهر که برابر بود با ۹۶ روزگی تو رفتیم آتلیه تا از ۳ ماهگیت عکس رسمی ! داشته باشیم .

البته یه علت دیگه هم داشتها ولی یه کم خصوصی بود و بعدا یادم بنداز در گوشت بگم چرا ؟ :)

به هر حال قرار شد که ۴ مهر من و بابا علی بریم و از عکسهایی که انداخته انتخاب کنیم . راستش رو بگم من و بابایی از کار این عکاسه خوشمون نیومد ولی با این حال ۶ تا از عکسای پسمل خوشگلمون رو انتخاب کردیم تا چاپ کنه . ببینم تو چاپش خوب کار میکنه یا نه ؟ هر چند که وقتی گل پسر خوشگلی مثل شما تو عکس باشه هر چی باشه عالییییییی ترینه .

دیگه دیگه بگم که همون روز که رفتیم عکاسی یعنی ۱ مهر  خاله راحله و عمو محمد هم اومدن  پیشمون و کلی من و بابا علی رو خوشحال کردن .  تو هم که باز دسته گل بودی و تو فاصله ای که عمو محمد و بابا علی برنامه مورد علاقشون یعنی " تخت ( یا تخته ؟ ) گاز " رو میدیدن و  من و خاله راحله تو اتاق بودیم تا گل پسری خوابش ببره  کلی آبرو داری کردی و سره وقت خوابیدی .

میدونی که خیلی خیلی دوست داریم عزیز دلم .

اینم چند تا عکس از آقا رادین دسته گل :

 خاله کلوچه   ببین چه لباس خوشگلی دارم من

این پست  یادته ؟ .... حالا وقتش رسید خاله جون . بازم خیلی خیلی ممنون

رادین در حال تماشای برنامه های مورد علاقش از تلویزیون :) که صد البته رنگین کمان نیست !

اینم رادین که نمیدونه بالاخره کدوم یکی از این حیوونا رو تحویل بگیره ؟

 

+ نوشته شده در  شنبه یازدهم مهر 1388ساعت 1:11  توسط مامانی 

پسر سه ماهه ما

 

سه ماهه شدی ناب ترین هدیه خدا

عزیزترینم سه ماهگیت مبارک

امروز ( بازم از ساعت ۱۲ شب گذشته و باید بگم دیروز ! ) سومین ماهگرد تولدت بود نازنینم و من و تو و علی رفتیم خونه ماجون اینا و همین شد که امروز ماهگرد تولد ۱۵ نفره داشتیم .... ماجون اینا و خاله ها و مامان بزرگ و خاله من .

--- عزیزترینم تو درست در ۸۷ روزگی برای اولین بار وقتی دمر گذاشتمت سرت رو بلند کردی و کلی منو خوشحال کردی . البته ممکنه از قبل هم میتونستی این کار رو بکنی ولی چون اصلا و ابدا دوست نداری دمر بذاریمت و هر وقت که دمرو میخوابونیمت گریه میکنی تا بلندت کنیم وقتی تو ۸۷ روزگی قبل از گریه کردن اول سرت رو کاملا بلند کردی و تا سینه بالا اومدی کلی ذوق کردم .

--- شبها عادت داری یه دستت ( معمولا دست راستت ) رو بالای سرت بذاری و بخوابی . آخه من قربون عادتات برم الهی خوشگگگگگگگگگل .

--- هنوزم دستهای خوشگلت رو میخوری و جدیدا دیگه ملچ و ملوچی راه میندازی که بیا و ببین . نه پستونک دوست داری و نه لثه گیر . فقط و فقط دستهات و میخوری و بس . تازه فقط به انگشتهات هم اکتفا نمیکنی و گاهی تا آرنجت رو هم با زبون خوشگلت خیس میکنی .

--- دیگه برای شستنت زیر شیر دستشویی فضا کم میارم و تا میام پاهات رو بشورم تو شروع میکنی به فوتبال بازی کردن و انقدر شوت میکنی تا پاهات میخوره به شیر آب و یا کمش میکنی و یا زیاد . وروجک شیطون من .

 

--- دیگه اینکه ۵ شنبه گذشته اولین مهمونی رو هم با هم رفتیم ( البته بجز خونه ماجون اینا و خاله لیلا و مامان ترکان )  من و تو و علی سه تایی رفتیم خونه خاله عطیه و دینا گلی .

کلی هم بهمون خوش گذشت برخلاف تصور من که فکر میکردم تو تا وقتی برگردیم بیدار میمونی  مثل یه آقای متشخص ساعت ۹ شب به بعد لالا کردی . البته برای اینکه تو راحت بخوابی خاله عطیه کلییییییییییییی تو زحمت افتاد و من کلی اتاقشون رو بهم ریختم تا تو رو بخوابونم . حتی خاله شامش رو تو اتاق خواب همراه من که شما رو روی پاهام گذاشته بودم خورد و کلی شرمندم کرد و خلاصه حسابی زحمت دادیم .

خاله جون دستت درد نکنه . خیلی خیلی خیلی خوش گذشت . هم به من و رادین و هم به بابا علی  راستی خاله نازنین و ارغوان خوشگل هم با بابا حمیدش اونجا بودن .

دینای گل من که هزار ماشاالله انقدر قشنگ حرف میزنه و انقدر قشنگ خاله مونا میگفت که دلم غش میرفت براش . ارغوان عزیزم هم که برای خودش خانومی شده .

یه ماچ آبدار از همینجا میفرستم برای این دو تا دخمل خوشگل .

در آخر هم

رادین فوتبال دوست !

 

 

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه سی ام شهریور 1388ساعت 1:38  توسط مامانی 

اولین سفر عشقمون

سلام گل پسرم

آقا خوشگل کوچولوی من بازم رو پاهام خوابیدی و من دارم همزمان با تکون دادن پا برات مینویسم . اگر بدخط شد بدون که حواسم پرت شده

نازنین من هفته گذشته من و تو و بابا علی با  همدیگه رفتیم مسافرت و این سفر اولین سفر زندگی قند عسل من شد . دوشنبه صبح از خواب بیدار شدیم و سه تایی حرکت کردیم به سمت کلاردشت .

البته این یه سفر سه نفره نبود و یه سفر ۱۵ نفره بود . اولین سفر تو به همراه خانواده خاله منصوره و خاله لیلا و ماجون و بابا عباس و دلی و همینطور مامان بزرگ من بود که همگی تو سیاه بیشه به هم رسیدیم و از اونجا به بعد همراه همدیگه و پشت سر هم رفتیم تا کلاردشت .

چون بابا علی بار شیشه همراه داشت  آروم و آروم مسیر رو طی میکرد و نذاشت آب تو دل من و تو تکون بخوره و بابا عباس هم پشت سرمون میومد و کلی حوصله به خرج دادن تا برسیم به مقصد . خاله منصوره اینا البته زودتر رفتن و خاله لیلا اینا دیرتر .

یه چیز جالب  هم این بود که صندوق عقب و صندلی جلو پر بود از وسایل گل پسری و من و قند عسل رو صندلی عقب نشسته بودیم .

البته تو توی ساک حمل کالسکت خوابیده بودی و منم کنارت نشسته بودم . کلی وسیله برات برده بودیم و تقریبا از بردنشون هم راضی بودیم چون همه رو استفاده کردیم . به جز یه ساک پر از لباس و وسایل شخصیت ( قربون اون شخصیتت بشم من  ) تخت و پارک و کریر و ساک حمل و دو دست رختخواب و ۳ تا پتو ( خب آخه همه گفته بودن اونجا سیبری شده ! ) و یه بسته ۵۰ تایی پوشک و آغوشی و کلا بگم اتاق خوابت رو جمع کردیم و گذاشته بودیم تو صندوق ماشین . فقط کریر و بیسش تو صندوق جا نشده بود که اونم رو صندلی جلو نشسته بود  .

از سفرمون برات بگم که تو بیشترش رو خواب بودی و به جز یه شب که فکر کنم از گرما خوابت نمیبرد ( آخه به خاطر گل پسر من شوفاژا رو روشن کرده بودن و رو درجه زیاد هم بود که یه موقع شما سردتون نشه که البته گرمتون شده بود ) بقیه شبها حتی برای شیر خوردن هم بیدار نمیشدی و یکسره ۵-۶ ساعت میخوابیدی .

وقتایی هم که بیدار بودی کلی دلبری میکردی و دل هممون رو برای خنده های شیرین و دوست داشتنیت ضعف میدادی .

میونت با شوهر خاله خودت و شوهر خاله مامانی خیلی خیلی خوب بود تا میدیشون میخندیدی .

هر روز صبح با روی خوش از خواب بیدار میشدی و دل همه رو میبردی مخصوصا نگین و دل آرا که دائم کنارت بودن .  پسر خاله هات هم کلی از اینکه تو این سفر تو باهاشون بودی خوشحال بودن و دوست داشتن بیشتر بیدار باشی . خاله لیلا هم که دیگه نگو کلیییییییییییی صفا کرد با نازنین پسرم .

برات گفتم که تو بغلی شدی و وقتایی که بیداری دوست داری تو بغلمون باشی و راه ببریمت تا همه چیز  و همه جا رو خوب نگاه کنی . اونجا هم دقیقا همینطور بودی و وقتایی که بیدار بودی میگفتی بغلم کنید ( تازه دوست داری پشت به شخص بغل کننده باشی و پشتت رو تکیه بدی به شکم بغل کنندت ) خب اونجا به جز من و بابا علی ماجون و باباعباس و خاله لیلا و ... هم بودن که از بیدار بودنت استفاده میکردن و کلی راه میبردنت و باهات بازی میکردن . البته تو رو باید با زور و کلک از بابا علی میگرفتن چون بابایی به خاطر اینکه کمتر پیش میاد ۲۴ ساعت رو پیشمون باشه و باید تو روزای دیگه بره سره کار از همه لحظات برای بودن کنارمون استفاده میکرد و حتی برای بغل کردنت هم با بقیه چونه میزد .

از کلاردشت بگم که هوا خنک خنک بود و خوشبختانه بارون نیومد و ما تونستیم قند عسلمون رو ببریم بیرون و جنگل و کوه و دشت رو نشونش بدیم و یه روزم به همراه خاله لیلا اینا رفتیم کنار دریا . البته اونجا انقدر گرم بود که چند دقیقه بیشتر نموندیم و زودی برگشتیم برعکس هوای کلاردشت که وقتی بیرون میرفتیم باید تو رو پتو پیچ میکردیم و مراقب بودیم تا سردت نشه .  

جمعه هم که برگشتیم و تو برخلاف مسیر رفت خیلی کم خوابیدی و بیشتر بیدار بودی .

خب از خلاصه نویسی من مشخصه که تو الان بیدار شدی و من دارم تند و تند تایپ میکنم تا زودی بلندت کنم و با همدیگه دوباره دور دور بازی تو خونه رو شروع کنیم .

قربونت برم فرشته خوشگل من حالا بهتون خوش گذشته ؟

رادین آماده برای سفر

رادین تو مسیر رفت

 رادین در بام کلاردشت تو سرما و باد فراوون

بازم رادین و بام کلاردشت

رادین و فیلم هندی

رادین کنار دریا ( البته ۵ دقیقه )

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و دوم شهریور 1388ساعت 10:4  توسط مامانی 

پسر ملوس من 71 روزه شد

سلام نازنینم

عزیزترینم

عشق من

پسر ملوس من

آخه من چیکار کنم که هم دوست دارم تند و تند بیام اینجا و برات بنویسم و هم دوست ندارم وقتایی که بیداری تنهات بذارم و وقتم رو بجز برای تو برای کار دیگه ای صرف کنم ؟

الان تو موش کوچولوی من طبق معمول روی پاهام خوابیدی و منم کامپیوتر رو آوردم توی رختخواب و دارم برات مینویسم . یعنی فعلا دارم مینویسم تا وقتی کوچولوی خوشگلم بیدار بشه .

گل خوشگل مامان عادت کرده که اینطوری روی پاهام بخوابه و بیشتر وقتا بجز به این شکل جور دیگه ای نمی خوابه . البته گاهی هم میذارمت توی کالسکه و برای اینکه بیدار نشی توی خونه چرخ چرخ عباسی میکنیم . همه اینا بخاطر اینه که پسر خوشگلم به صدا خیلی حساسه و با کوچکترین صدایی از خواب میپره . ما هم خونمون توی یه خیابون پر رفت و آمده و دائم صداهای مختلف میاد و گل پسر من رو از خواب میپرونه . ولی وقتی روی پامی و یه تکون کوچولو میدمت دوباره خوابت میبره .

البته شبها اینطوری نیستی و فقط برای شیر خوردن یک یا دوبار بیدار میشی و بقیش رو خواب خوابی .

قربونت برم که از اول هم پسر گلی بودی و من رو اصلا برای شب بیدار نکردی .

خب نازنینم برات بگم که شب تا صبح توی تخت پارکت که کنار تخت ماست میخوابی و فقط صبحها وقتی بابا علی میره سره کار میذارمت روی تختمون تا وقتی که جفتمون از خواب بیدار بشیم .

 نمیدونی چه کیفی داره وقتی چشمام رو باز میکنم و صورت معصوم و خوشگل پسرم رو درست روبروی چشمام میبینم . نمیدونی چه کیفی داره وقتی با نفس عمیق نفسهاش رو بو میکشم .  نمیدونی چه کیفی داره وقتی دارم نگاهش میکنم و پسرم با یه پیچ و تاب و خستگی در کردن چشماش رو باز میکنه و تا نگاهش به من میوفته شروع میکنه به غر غر کردن که یعنی من شیر میخوام .

جدیدا من و بابا علی کشف کردیم که تو از آویز بالای تخت خیلی خیلی خوشت میاد و در هر حالتی که باشی صدای آهنگش و دیدن عروسکهای گردونش آرومت میکنه . توی این مدت تو همیشه تو اتاق ما و تو تخت کوچیکی که کنار تخت ماست خوابیدی و اتاق خودت و وسایلت برات جدید و جالبه .

چند بار بردمت جلوی ویترین کمدت و تو بعد از چند ثانیه نگاه کردن به وسایل توش شروع کردی به خندیدن یا وقتی گریه میکنی کافیه ببرمت توی اتاق و آویز بالای تخت رو کوک کنم تا شروع کنه به آهنگ زدن و تو برای چندین دقیقه ساکت و آروم به چرخشش نگاه میکنی و همون لحظس که دلم میخواد این پسر خوشگل رو  درسته بخورم .

من مامان شکمویی هستما خیلی باید مراقب خودت باشی .

قربونت برم من زودی این پست رو آپ کنم که داری کم کم بیدار میشی

خیلی خیلی خیلی دوست دارم نازنینم

اینم چند تا عکس از رادین خوشگل من :

خاله رعنا لباس خوشگل رادین اندازش شده . ببین چه آقایی شده با این لباسا

ممنون خاله جونم

رادین توی تخت و محو عروسکای آویز

این لباس رادین هم یادگار اولین ملاقات من و  خاله راحله  هست ( یعنی اولین قرار وبلاگی من و رادین )  تو زمانی که هنوز رادین کوچولو تو شمک مامانیش بود . ببین چه زود گذشت  راحله انگار همین دیروز بود ....

اینم رادین و یه عاااااااااااااااالمه  pooh

 

 

 

+ نوشته شده در  شنبه هفتم شهریور 1388ساعت 16:24  توسط مامانی 

یک فرشته و هشت ببعی

 

حذف شد

 

+ نوشته شده در  دوشنبه دوم شهریور 1388ساعت 6:43  توسط مامانی